اسوه های هدایت

 

 

گویش های محلی جهرم

گویش  محلی جهرم

در گذشته های دور، به علت عدم ارتباطات و وجود آب و هوای مختلف و وسائل زندگی گوناگون، لهجه های مختلفی در گوشه و کنار کشور ما رواج داشته که عده ای از آن ها مانند لهجه ی آذری از بین رفته است و بقیه نیز در نتیجه توسعه ارتباط و فرهنگ و پیدایش روزنامه و رادیو کم کم در شرف از بین رفتن اند.

از طرفی چون اصولاً لهجه ها برخلاف «زبان ها» فاقد ادبیات و آثار ادبی بوده و فقط در مکالمات عادی به کار می رفته اند طبعاً زودتر فراموش می شوند. در صورتی که به طور مسلم نشانه و آثاری از لغات و دستورهای قدیم زبان پارسی در آن ها وجود داشته و با از بین رفتن آن ها، کار ما را در تحقیقات زبان شناسی دشوار می سازد.

گویش  محلی جهرم

در گذشته های دور، به علت عدم ارتباطات و وجود آب و هوای مختلف و وسائل زندگی گوناگون، لهجه های مختلفی در گوشه و کنار کشور ما رواج داشته که عده ای از آن ها مانند لهجه ی آذری از بین رفته است و بقیه نیز در نتیجه توسعه ارتباط و فرهنگ و پیدایش روزنامه و رادیو کم کم در شرف از بین رفتن اند.

از طرفی چون اصولاً لهجه ها برخلاف «زبان ها» فاقد ادبیات و آثار ادبی بوده و فقط در مکالمات عادی به کار می رفته اند طبعاً زودتر فراموش می شوند. در صورتی که به طور مسلم نشانه و آثاری از لغات و دستورهای قدیم زبان پارسی در آن ها وجود داشته و با از بین رفتن آن ها، کار ما را در تحقیقات زبان شناسی دشوار می سازد.

همان طور که اشاره شد لهجه ها بستگی تامی با اوضاع محلی دارند و عده ای از لغات آن ها، زائیده ی احتیاجات طبیعی هر منطقه است. مثلاً در لهجه های مازندرانی تعداد لغات بیشماری برای نام گذاری انواع ماهی ها و وسائل صید ماهی و غیره وجود دارد و یا در شهرستان جهرم به مقتضای وضع کشاورزی آن، برای هر یک از اقسام خرماها و اجزاء درخت نخل لغت به خصوصی وضع شده است. همچنین تحقیق درباره ی وجه تسمیه تعداد بی شماری از اسامی دهات و آبادی ها که به طور مسلم رابطه ی مستقیمی با موقعیت و یا آب و هوای هر منطقه دارد، از جمله اموری است که هر چه زودتر باید نسبت به آن ها اقدام کرد.

بنابراین اگر روزی تمام لهجه های مختلف ایران را جمع آوری کنیمف نه تنها این عمل از نظر مردم شناسی و پی بردن به تاریخ گذشتگان بسیار مؤثر است، بلکه در صورت لزوم می توان زبان فارسی را با این روش پیش از پیش غنی کرده و لغات مورد لزوم را از لهجه ها گرفته وارد ادبیات نمود.

 

لغات محلی جهرم و برهان قاطع

یکی از فرهنگ های قدیمی که همیشه مورد توجه ادبا و نویسندگان بوده و هست، فرهنگ برهان قاطع است که در سال 1062 قمری توسط محمدحسین متخلص به برهان در هندوستان نوشته شده است.

با تحقیقاتی که درباره ی این فرهنگ به عمل آمده معلوم شده که لغات 18 لهجه ایرانی را می توان در برهان قاطع دید. نگارنده نیز ضمن جمع آوری لغات محلی جهرم متوجه شدم که تعداد زیادی از لغات محلی جهرم را می توان با جزئی اختلاف در این کتاب دید و عجب آن که اغلب این لغات، امروزه از محاورات مردم سایر شهرهای ایران حذف گردیده است.

ظاهراً چنین به نظر می رسد که لغات مزبور، در موقع تألیف این فرهنگ در اکثر نقاط ایران رواج داشته و بعداً تنها مردم جهرم بوده اند که شاید به علت نداشتن ارتباط با سایر نقاط، و عدم پیشرفت فرهنگ توانسته اند این قبیل لغات را تا امروز زنده نگاهدارند و در محاورات روزمره ی خود بکار برند.

متأسفانه تا کنون فرهنگی که شامل و حاوی تحقیقات ریشه ی اصلی لغات فارسی باشد موجود نیست و حتی فرهنگی از لغات اوستائی گرد نیامده است، بنابراین پیدا کردن ریشه ی لغات محلی بسیار دشوار بوده و اصولاً بحث و تحقیق در این باره به عهده ی علمای فقه اللغه می باشد.

بنابراین چون یافتن ریشه ی لغات مزبور را از عهده ی خود خارج می دیدیم تنها کاری که انجام داده ام اینست که اگر واژه ای در برهان قاطع آمده، بدان اشاره کرده ام و در بعضی موارد با استفاده از حواشی استاد فقید ارجمندم مرحوم دکتر معین (در ذیل فرهنگ فوق) ریشه ای برای آن یافته ام. امیدوارم که این عمل ناروا و خارج از وظیفه من که صرفاً جنبه تفنن داشته و تنها به قصد خدمت به عالم علم و ادب بوده وسیله ی گمراهی علاقمندان نگردد.

 

لغات محلی جهرم

حرف همزه

َا-a- به جای باء اضافه به کار رود مانند «اَتو گفتم= بتوگفتم»

ابره- abra (ابر- abar: آلت تناسل، طع+ ه تخصیص) گرد سفیدرنگی که از نخل نر گرفته و در عمل لقاح نخل به کار برند- رویه پارچه لباس در مقابل کلمه آستر.

اخم- axm- (؟) در هم کشیدن صورت. عبوسی «فلانی اخمش تو هم است= عصبانی و عبوس است»- شخص متصف به این صفت را اخمو گویند.

ادگلی- adgali- (؟) بی اسلوب- از روی هوا- نسنجیده.

ازگ- Azg- (در زبان پهلوی به معنی شاخه) نقصان بسیار مختصر- نقص خیلی کوچک.

اسپره- Espare- (؟) قطعه چوبی است در بیل های زراعی که پا را روی آن نهاده فشار دهنده تا بیل در زمین فرو رود این کلمه اسپاره نیز تلفظ شود.

اسپل- ospol- (تحریف کلمه سپرز) طحال

اسم- assom-  (؟) کفگیر بدون سوراخ دسته بلندی که قنادها برای به هم زدن محتویات دیگ های بزرگ به کار برند.

اسی- asi-  (؟) برای.

اشتزه- actaza- (تحریف کلمه) عطسه.

اشتو- octw- (اشتاب- شتاب) عجله، شتاب.

الا- ala-  (؟) کلمه ای است به عنوان تکیه کلام و در مقام تحریک و وادار کردن کسی به کاری گفته شود مثل (الا بکن= یاله بکن).

الشتی- alecti-  (؟) بچه ی لاغر و زشت.

اوللک- ololak-  (؟) مترسکی که در جالیزها برای ترسانیدن پرندگان نصب کنند- مجازاً به کسی گفته می شود که دارای ظاهر و هیکلی می باشد. ولی فاقد هنر و خاصیت است.

الو- alw- (الاو: آتش شعله ور، طع) آتش شعله ور.

انگ- ang- (ظاهراً از کلمه ink انگلیسی به معنای مرکب است گرفته شده) ؟ علامتی که با رنگ مخصوص بر روی محمولات تجاری در موقع حمل و نقل می گذارند.

انگا- Enga- (مخفف انگار= گوئی، مانند) مانند- گوئی- مثل.

انگاره- angara- (از کلمه انگاردن= پنداشتن)؟ اندازه.

او- پله- چو- w-pala-cu- (او= آب، پله؟- چو؟) چشم هائی که در اثر بیماری دائماً از آن اشک جاری است.

او- تو- w-tw - (تحریف شده دو کمله ی «آب» و «تاب») نواری که به دور چرخ آبکشی تابیده و می پیچیند که قطعات آن از یکدیگر جدا نشود، مجازاً آدم پشت هم انداز و حقه باز را گویند.

اوخوس- w-xws- (او= آب، خوس= خسب «خسبیدن= خوابیدن») در اصطلاح زراعی به زمین هائی گفته می شود که شیب چندانی نداشته و آب در سطح آن ها تقریباً
بی حرکت است.

اوس- ws - (مخفف آبستن) در اصطلاح دام داران گوسفند و گاو آبستن را می گویند.

اوسی- wsi-  (؟) چنگال های چوبی بزرگی که هنگام خرمن، در جدا کردن کاه از دانه به کار رود.

اوشا- wca- (مخفف و تحریف شده ی آشیانه، در سیمکان جهرم اصولا این کلمه را به جای منزل و خانه به کار برند) جا دادن گوسفند در زمین های زراعی تا بول و فضولات
آن ها باعث تقویت زمین مزبور گردد.

اوک- evak-  (؟) آب شیرینی که از خیساندن و له کردن خرما در آب به دست آید (این آب را می جوشانند و آن را تبدیل به شیره ی خرما می کنند).

اوگاه- w-gah- (او= آب + گاه) تهی گاه- پهلو.

او- مله سند- w-malasand- (او= آب، مله سند؟) معمولاً به چای بسیار رقیق
و کمرنگ گفته می شود.

ایلون و ویلون- aylun-o-vaylun- (ایلون؟ ویلون= کار به هم ناپیوسته، طع) حیران و سرگردان.

اهن و تلپ- ehen-o-tolop- (اسم صوت) با آب و تاب- موقر و سنگین، آدم با کوکبه.

حرف آ- â

آزار- âzâr- (لغتی است پهلوی) درد.

حرف ب- B

بار- Bâr- دفعه، مرتبه- محمولی که بر پشت حیوان حمل کنند- وزنی معادل بیست
و پنج من و هر من معادل هفتصد و بیست مثقال باشد.

باردار- Bâr-dâr- (بار= بر و ثمر+ دار «داشتن») زن آبستن.

بارو- Bâru- (بار= بر و ثمر + واو ملکیت) مرغ خانگی که هنوز شروع به تخم گذاری نکرده ولی قریب به تخم گذاری است.

باسمه- Bâsma- (؟) چیزی که استحکام چندانی ندارد- تصنعی.

بافت رفتن- Bâft-  (ممکن است اشاره به رفتن راه طولانی یعنی به شهر بافت که از توابع کرمان است باشد؟) خودستائی کردن.

بافتوک-  Baftuk- (به کلمه بافت مراجعه شود) آدم خودستا.

بافه- Bâfa- (بافت= دسته گندم «پهلوی» + ه تخصیص) دسته هائی از بوته ی گندم پس از درو کردن.

بال- Bâl- در ترکیباتی نظیر «بال قالی»، «بال لباس» به معنی گوشه.

بالا- Bâlâ- (در ترکیب «از بالای کسی درآمدن») از کسی طرفداری و جانبداری کردن.

بامبول- Bâmbul-  (؟) آدم حقه باز- بامبول زدن= حقه بازی کردن.

باهو- Bâhu- (باهو= بازو، «سانسگریت») در اصطلاح نجاری به تخته های ضلع طولی درب اطاق گفته می شود.

بتابی- Batâbi- میوه ی درشتی است از نوع مرکبات که به آن «دارابی» و «توسرخ» نیز می گویند.

بتو- Botw- (با= پا + تاو= تاب= قدرت)؟ شفته ای که با گل و آهک در شالوده ساختمان جهت استحکام بنا ریزند.

برگاه- Bar-gâh- (بر= ثمر+ گاه= پسوند مکان) مظهر قنات.

بجا نیاوردن- Bejâ- در اصطلاحاتی نظیر (شما را بجا نمی آورم= شما را نمی شناسم) نشناختن.

بجشک- Bejeck- مخفف گنجشک.

بچ- Bac- (مخفف بچه) جوانه هائی که از کنار ریشه ی درخت بیرون می آورند و در جای دیگر می نشانند.

بخ ریختن- Bex- (؟) سرازیر شدن (آب دهان) از گوشه های لب.

بخته- Baxta- (بخته= اخته= آهیخته= بیرون کشیده و برآورده طع) حیوانی که بیضه ی آن را بیرون آورده باشند.

بخته کردن- Baxta-kan- (رجوع شود به کلمه ی بخته) پاچوش هائی که در کنار ریشه ی درخت خرما می روید و وسیله ی تکثیر این درخت است.

بخن- Boxan- (؟) چشمه ساز.

بخوبر- Boxw-bor- (بخو= کندی بوده که به پای زندانیان می بستند تا فرار نکنند+ بر= بریدن) آدم چابک و زرنگ و حقه باز.

بر- Bar- در ترکیب «برآفتاب»= رو به آفتاب، ثمر، میوه.

بر- Bor- (؟) دسته، گروه، گله (معمولاً در حیواناتی شبیه گوسفند یا آهو).

برخورده- Bar-xorda- (بر= ثمر) حیوان ماده ای که از طرف حیوان نر عمل
جفت گیری با آن، انجام شده است.

بررذن- Bar-zadan- (بر مخفف بهر و بهره) قرعه کشیدن.

بر شدن- Ber- (؟) خیره شدن.

برک- Barak- (جامه پشمی که از پشم شتر بافند، طع) این کلمه در جهرم به معنی جرأت آمده و در ترکیبات و موارد زیر به کار رود.

برک کسی بردن= کسی را ترسانیدن. برک کسی رفتن= ترسیدن. برک داشتن= جرأت داشتن. بی برک= ترسو.

برم- barm- (پهلوی. varm) تالاب، استخر.

برو- Beru- (محتملاً از کلمه «بر» به معنی خیره)- یک نوع عنکبوت.

برو برو- Borw-borw- در ترکیباتی نظیر برو برو کاسی بودن= کسی که دارای پیشرفت کامل و در اوج قدرت است.

بریدن- Boridan- در ترکیباتی نظیر خانه کسی بریدن= اثاثیه و کالای خانه و یا دکان کسی را به دزدی شبانه بردن.

بریزه- Beriza- (بریز، برشتن= کباب کردن+ ه، علامت اسم آلت) تاوه گلی که از گل رس سازند و در روی آن نان پزند.

بش- Bac- زراعت دیم و بخس.

بک- Bok- (؟) کوزه سرشکسته.

بله- Bala- (؟) پیشوندی است که در جلو بعضی کلمات آید و به معنی نیم و نیمه است مانند بله جان= نیمه جان. بله مرده= نیم مرده. بله پز= نیم پزو نیم پخته.

بی ریش- Bi-ric- پسری که امرد باشد و او را به کار برند.

بیله- Bayla- (؟) گروه.

حرف پ – P

پائیدن- Pâidan- (پهلوی = مواظبت کردن+ ئیدن= پسوند مصدری) مواظبت کردن- متوجه چیزی بودن.

پا- به- پا کردن- pâ be-pâ- عوض کردن، مجازاً به معنی تمجمج کردن آمده است.

پاچه تنگ- Pâca-tang- شلوار سیاه رنگی که سابقاً زنها می پوشیده اند و هنوز هم کمابیش معمول است.

پاچله- Pâ-cola- (پا + چله= چول= خمیده، طع) قسمت پائین ساق پا، دل پا.

پا دادن- -  موقعیت مناسب و خوب نصیب کسی شدن.

پارچ- Pârc- (؟) لیوان آبخوری (معمولاً به لیوان سفالین گفته شود).

پا- زدن- - دوندگی کردن، گردش به منظور تجسس امری.

پازن- Pâ-zan- (پا+ زن= مخفف زننده) بز نر کوهی.

پاک- Pâk- تمام، کاملاً، همگی، مثلاً غذا پاک سوخته= غذا تماماً سوخته.

پاکار- Pâkâr- (کسی را گویند که چون تحصیلداری بجائی بیاید او پول از مردم تحصیل کند و به تحصیلدار دهد، طع) آدم فضول.

پا- - تولید شدن، به وجود آمدن.

پاگشا- Pâ-Gocâ- (پا+ گشای) مراسم میهمانی از عروس که برای اولین بار پس از عروسی، از طرف بستگان به عمل می آید.

پت- Pet- (پشم نرمی که از بن موی بز بروید، طع) پشم و کرک لطیف، موی سری که ژولیده و ناصاف بوده و به زحمت بتوان آن را صاف کرد. مجازاً به معنی هیچ و ابداً نیز آمده است.

پترات گفتن- Patarât- (؟) حرف های پوچ و بی معنی گفتن- هذیان گفتن.

پتک- patak- (؟) حوصله- صبر.

پتک پتک- petek petek- (اسم صوت) آهسته آهسته.

پتور- patur- (؟) گیج (اکثراً با کلمه ی گیج آورده شود).

پته- pata- (؟) قبص- نوشته- سفته. پته کسی روی آب افتادن- بی آبرو شدن.

پتی- pati- (؟) برهنه، مثل پاپتی= آدم پابرهنه و مجازاً آدم بی شخصیت.

پج- pej- (مخفف پنجه) مقدار یک مشت از هر چیز.

پچا- pacâ- (پج pej= کوه، طع + آ، مخفف آی)؟ سوختی که از خس و خاشاک و خار باشد.

پچ پچ کردن- pac-pac- (اسم صوت) آهسته صحبت کردن در گوشی صحبت کردن.

پچ کردن- pac- (؟) کسی را منصرف از کاری کردن و مجازاً کسی را اغفال کردن.

پخ- pex- (مشتق از پختن)؟ یک وعده غذا.

پخا- pexâ- (؟) نشخوار.

پخمه- paxma- (؟) آدم احمق و ابله.

پدم- padam- (پ مخفف پا + دم= دهن، دهنه) ایستادن و انباشته شدن آب در جوی و مجرا، به علت نداشتن شیب لازمه، سد شدن.

پدوز- poduz- (؟) هر میوه سبز و نارس، بالاخص خرمای نارس سبز.

پده- poda- (؟) کشمشی که منحصراً از خشک کردن مستقیم انگور در آفتاب به دست آید.

پر خوردن- per- چرخیدن به دور خود.

پرپرکوه- perperaku- (پرپرک= فرفره + و تخصیص) فرفره.

پر کردن- p…ar- (؟) (پ کشیده تلفظ می شود) هرس کردن درختان.

پرسم- parsom- (؟) آرد مختصری که در موقع نان پختن بر روی خمیر می پاشند تا بر جای نچسبد.

پرسه زدن- parsa- (پارسه= گدائی، طع) گردش و حرکت بدون مقصد.

پرشمه- perecma- (پریشیدن= متفرق وپراکنده شدن، طع) ترشح و پراکنده شدن قطراب آب و یا هر مایعی در موقع ریختن.

پرگ- parg- (؟) نخ دور کف گیوه که نظیر شیرازه کتاب است.

پرمهه- permaha-  (؟) مسامحه.

پروند- parvand- (پهلوی پروند= پرند= ابریشم) طناب مخصوص و مستحکمی که به دور کمر و درخت خرما حلقه کنند و به کمک آن، از آن درخت بالا روند.

پرندوش- paranduc- (پارسی باستان پرنه parana= پیش، سابق+ دوش= شب) پریشب، دو شب قبل.

پریزه- periza-  (؟) کهنه و پارچه ای که در آن چیزی بندند. این کلمه پیریزه نیز تلفظ شود.

پس افتادن- pas- غش کردن.

پسه- pasa- (پارسی باستان Pasa= در پشت) پشت و کفل. پسه بالا انداختن= بی اعتنائی و بی احترامی به کسی کردن.

پسین- pasin- (پس + ین= پسوند نسبت) عصر، بعداز ظهر. (این کلمه در ادبیات امروزی در ترکیب دم واپسین دیده می شود).

پسینی- pasini- (رجوع شود به کلمه ی پسین) امروز عصر.

پشتو- poctu- (پشت + واو تخصیص) کمبرند پهنی که در موقع آب کشیدن با گاو، به کمر بندند و به کمک قلابی که به بند چاه متصل است در موقع بالا آمدن در گوچین، از آن استعانت در حرکت جویند.

پشته سوار- pocta-savar- سوارکار ماهر.

پشنک زدن- peceng- (پهلوی pacincitan= آب پاشیدن) ترشح قطرات آب به چیزی.

پکه- pakka-  (؟) زیرک.

پکیدن- pokidan- (پوک= میان تهی و خالی + یدن= پسوند مصدری) پاره شدن و یا شکسته شدن چیزی از میان، در نتیجه فشار داخلی.

پلاچ- palace- (؟) آدم سمج.

پلاچه شدن- palaca-  (؟) سمج شدن. اصرار کردن.

پلاس- palas- (لباس پشمینه، پشمینه گستردنی، طع) لباس و فرش کهنه و مندرس. پلاس شدن= کسی که بیش از حد و یا بدون علت در منزل کسی ماندگار شود.

پلاسیدن- palasidan- (پلاس= لباس کهنه+ یدن= پسوند مصدری) پژمرده شدن گیاه و درخت.

پل پل کردن- pel-pel- (اسم صوت) دست و پا زدن حیوانات در موقع جان دادن.

پلند- pelend-  (؟) ضربه ای که در نتیجه گذاشتن انگشت شست بر روی انگشت وسطی به چیزی وارد کنند.

پلکندن- palakondan-  (؟) آلودن و مالیدن چیزی در خاک و یا آرد و امثال آن.

پله- pala-  (؟) آدم خل و احمق و ابله.

پنجر- panjer- (پنج= گرفتن اعضای آدمی با دو سر انگشت یا ناخن چنانکه درد آید، طع) نیشگون. این کلمه در حالت تصغیر نیز بصورت پنجلک penlelek استعمال می شود.

پلپله کردن- palapala- مسامحه کردن- کاری را به کندی انجام دادن.

پند- pend- (نشستگاه، طع) قسمت داخلی عضله مقعد.

پنگ- pang- (خوشه درخت خرما، طع) خوشه درخت خرما.

پنمه- panama-  (؟) بهانه

پوپک- pupak- (پوپ= پف+ ک تصغیر) ذرت برشته که به نام نقل پیرزن و یا
چس فیل خوانده می شود.

پوره- pwra- (پورا= تنه درخت، طع) دو چوب عمودی که چرخ چاه های بزرگ را در میان آن نصب کنند.

پوشن- pucan- (پوشنه= هر چیز که آن را بپوشند، طع) رختخواب، بستر.

پهکه- pehka- (اسم صوت) صدای سرفه گوسفند.

پی- pay- (پای) دنبال و یا عقب چیزی. ردپای. رد آرد در نان پختن.

پی پخ- pipox- (پی مخفف پیه+ پخ «پختن»)؟ نان مخصوصی که در جوف آن اسفناج پخته نهند (تقریباً نظیر پیراشکی).

پی جور شدن- pay-jur- (پی= پای+ جور= تحریف جوی «جستن») در تعقیب و جست و جوی چیزی برآمدن.

پیرسک- piresok- (تحریف و مخفف پرستوک) پرستو.

پیر شدن- pir- چین خوردگی پوست دست و پا در نتیجه زیاد ماندن در آب، معمولاً پس از استحمام.

پیریچه- pirica- (لیف خرما را گویند و از آن ریسمان تابند، طع) الیاف باریکی که در محل التصاق شاخه های درخت خرماست و به مصرف سوخت و یا بافتن طناب رسد.

پیریزه- piriza-  (؟) گره بسته کوچک.

پی زاده- pi-zada- (پیر= پدر، طع+ زاده) پسرخوانده و دخترخوانده.

پیزی- pizi-  (؟) به کلمه پند رجوع شود. پیزی کاری نداشتن= حوصله ی انجام کاری نداشتن.

پیش- pic-  (؟) شاخ درخت خرما. این کلمه را در نوشته ها گاهی پوش نویسند.

پلیه ور- pila-var- (پیله= صحرا و زمین خشک واقعه میان دو رودخانه، طع + ور پسوند ملکیت= دارا، صاحب) کاسب و دکان دار دهات و خارج از شهر.

پینه- pina- (پوست دست و پا و اعضا که به سبب کار کردن سخت و سطبر شده باشد، طع) در جهرم نیز به همین معنی است.

 

 

حرف ت- T

تا- Ta- (فرد، طاق، طع). هر یک از رشته های طناب که به هم تابیده شده اند. در اصطلاح (فلتمی «تا» ندارد)= نظیر ندارد. در اصطلاح از تا درآمدن= شخصیت و ماهیت خود را نمایاندن و مجازا به معنی عصبانی شدن.

تا- Ta- (مخفف انتها) در اصطلاح با هم تا آمدن= سازش کردن طرفین معامله در قیمت.

تابر- Ta-bor- میان برکردن جاده و راه.

تا کردن- Ta- (مغلوط طی کردن) تعیین قیمت کردن.

تاده کردن- Tada-  (؟) در اصطلاح زراعی نشانه و علامت گذاری در سطح زمین توسط چند کلوخ و یا سنگ. جهت درختکاری و غیره. نشانه کردن.

تارتاری- Tartari- (تار= سر، طع) سر کوزه و سبوئی که شکسته و از بدنه کوزه جدا شده باشد.

تارنه- Tarona- (تار نام درختی است در هندوستان شبیه درخت خرما و آبی از آن حاصل کنند که نشاء شراب دهد، طع+ نه= آنه= پسوند تشبیه) غلاف دوکی شکل خوشه درخت خرما در موقع نمایان شدن، که عرب ها آن را طلع گویند. این غلاف بسیار معطر بوده و از آن عرق «تارانه» و یا «طلعانه» گیرند که بسیار خوشبو و مقوی است.

تار و متار- Tar-o-matar- تار و مار. نیست و نابود.

تاسیده- Tasida-  (؟) پژمرده شدن. رنگ و روئی حاکی از غم و الم داشتن.

تال- Tal-  (؟) (الف این کلمه بسیار کوتاه تلفظ شود) در ترکیب تال چیزی رفتن= از چیزی بالا رفتن.

تاله- Tala-  (؟) در اصطلاح زراعی بوته گندم و جو خشکی که درو شده و بر روی هم ریخته اند.

تاوندن- Tavondan- (تاو= تاب= پیچ و تاب + اندن= پسوند مصدری) کسی را با زبان چرب و نرم منحرف کردن و فریب دادن.

تپل- Tapal- (تبل Tabal چین و شکنج و آجیده را گویند مانند چین و شکنج و ناهمواری پوست بادام، طع) آدم چاق و فربه و کوتاه قد.

تخ- Tox- (مخفف توخت از مدر توختن= جمع کردن و اندوختن و حاصل کردن، طع) ظرفی است مدور شبیه سینی های مسین که از برگچه های نخل بافند و همان استفاده سینی از آن کنند.

تخار- Taxar-  (؟) صدای خیلی آهسته.

تخش- Toxc-  (؟) کودک و یا حیوان شرور.

تر- زده Ter- (اسم صوت) کودکی که خود را ملوث کرده، تز- آمده= کسی که از حد خود تجاوز کرده و پا از گلیم خویش درازتر کرده.

تر بردن- Tor- (تفحص کردن. تجسس کردن، طع) تجسس کردن. اطلاع حاصل کردن.

ترت- Tort- (تحریف شده ترد) چیز نرم و شکننده.

ترز کردن- Tarz-  (؟) جیغ و لوکی که زنان در هنگام ترس و یا مصیب می زنند.

ترزیدن- Terzidan-  (؟) سوختن سطحی بدن و یا هر شئی دیگر.

ترک- Tarok-  (؟) درخت خرما.

ترکمون زدن- Tarakmun- (ترکیدن) تغوط کردن. زائیدن (در مورد استخفاف و توهین).

تش- Tac- (مخفف آتش) آتش.

تش- Tec- (تحریف شده و مخفف شپش) شپش.

تش گرنه- Tac-gerena- (تش= آتش + گرنه= مخفف گیراننده) خس و خاشاکی به مصرف افروختن آتش می رسد.

تک و تا- Tak-o-ta- در ترکیب «از تک و تا افتادن»= اهمیت و غرور خود را از دست دادن.

تک و دو کردن- Tac-o-dw- (تک= دویدن+ دو= دویدن) دوندگی کردن.

تکل- Takal-  (؟) پالان الاغ.

تلمبار- Talambar- (تل+ انبار) هر چیزی که روی هم ریخته شده و به صورت تلی در آمده باشد.

تل- Tol- از طریق تحقیر و استخفاف به شکمی گفته شود که برآمده باشد.

تللک دون- Talak-dun – (تله= جائی که چاروا در آن بندند، طع + ک جانشین ی غیر ملفوظ در قدیم+ دون= دان) محل ریختن زباله.

تلکی کردن- Talaki-  (؟) جمع آوری پس مانده محصول.

تلمب و گود- Tolomb-o-gwd- (تلمب= تل (؟) + گود) هر چیز پست و
بلندی دار.

تلنت- Talant-  (؟) تنبل، بیکاره.

تلواره- Talvara- (تل + واره= پسوند لیاقت) چوب بست داخل اطاق. رف بزرگ.

تلواسه- Talvasa- (اضطراب و بی آرامی و بی قراری و اندوه و میل به چیزی داشتن، طع) میل به چیزی داشتن. اضطراب.

تم کسی بردن- Tam-  (؟) کسی را ترساندن.

تمرگیدن- Tomargidan-  (؟) نشستن (در مورد استخفاف و اهانت و تحقیر).

تمند- Tamand-  (؟) مرز بین دو کرت در زمین های زراعی.

تمه شدن- Tomah-  (؟) کبود و تیره شدن چهره در اثر غصه و یا بیماری.

تمظونا- Tamazuna- (مخفف و تحریف شده جمله، تومظنه کن از آن) شاید. گویا.

تنابنده- Tana-banda- (تن+ الف ترکیب+ بنده) در ترکیب هیچ تنابنده= هیچ فردی. هیچ کس.

تنبی- Tanabi-  (؟) اطاق بزرگی که در عقب ساختمان واقع شده و برای سکونت تابستانی است.

تنجه- Tenja- (تنزه- تنده= جوانه درخت، طع) جوانه درخت.

تنزه- Tanaza- (تن+ زه= مخفف لرزه) لرزش سریعی که از دیدن و یا شنیدن چیزی مشمئز کننده به انسان دست دهد.

توحجله ای- Tu-hajla-i- هدیه ای که در مراسم عروسی برای عروس و داماد فرستند.

توختک- Tovaxtak-  (؟) دنباله شاخه های درخت نخل که پس از بریدن سرشاخه، بر روی تنه ی درخت باقی می ماند. (دنباله برگ درخت خرما).

تو- خنس و منس افتادن- Tu- xens-o-menes- (اسم صوت) دچار اشکال شدن- در زحمت افتادن.

تو- درماندن- Tu-dar- در رو در بایستی گیر آمدن، مجبور شدن.

تو- دهن افتادن- Tu-dahan- زبان زد شدن. شهرت به چیزی یافتن.

توره- Tura- (اوستا Taurunaصفت است به معنی جوان، و برای بچه آدمی و جانور به کار رفته و به عقیده ی مرحوم دکتر معین کلمات توره و توله از همین ریشه است). شغال.

تولکی- Tulaki- (تولک= توله= رجوع شود به کلمه توره+ ی نسبت) بوته های بعضی نباتات (مانند ذرت) پس از بیرون آوردن از محل نشا.

توله- Tula- (رجوع شود به کلمه توره) بچه سگ. بچه انسان در مقام تحقیر.

توله- Tula- (؟) گیاهی است با برگ های پهن که در کتب علمی به نام پنیرک خوانده می شود.

تون- Tun - (؟) گلخن حمام.

تی- Ti- (؟) نوک. گوشه. منتهی الیه هر چیز.

تی اووی- Ti-w-vi- (تی= منتهی الیه + او= آب + ی مصدری) عمل آبیاری.

تیتالو- Titalu- (؟) انجیرهای خیلی کوچک.

تیرشکو- Tireckw- (تیر+ شکو= اشکو= اشکاو= شکافنده) تیر شهاب؛ شهاب ثاقب.

تیریش بردن- Tiric- (تیریز= شاخه جامه و قبا را گویند وآن دو مثلث باشد از دو طرف دامن جامه، طع) شکاف برداشتن.

تیریشه- Tirica- (رجوع شود به کلمه تریش) نوار باریک پارچه. (باند در زبان فرانسه)- تراشه چوب.

تیریک- Tirik- (تیر + ی نسبت)؟ هر یک از شاخه های کوچکی که در یک خوشه انگور وجود دارد.

تیسک- Tisk- (؟) بچه گنجشک و بلبل هنگامی که هنوز کاملاً پر در نیاورده اند.

تیلیت- Tilit- (تریت= ریزه کردن نان در آبگوشت و دوغ و غیره، طع) ریزه کردن نان در آبگوشت و دوغ و غیره.

حرف ث- S

ثلف- Self- (مقلوب ثفل) تفاله.

حرف ج- J

جار زدن- Jar- (؟) اخبار به صدای بلند در کوچه و بازار گفتن.

جذول- Jazval- جدول. جوی آب.

جر کردن- Jar- (مأخوذ از کلمه جر عربی= کشیدن دعوی و کشمکش کردن).

جر انداختن- Jar- (رجوع شود به جر کردن) ادعای غبن کردن در معامله.

جر جرو- Jar-jaru- (رجوع شود به جر کردن) آدم پر صدا و پرقیل و قال.

جر دادن- Jer- (اسم صوت) پاره کردن پارچه به تندی.

جرگه- Jarga- (؟) درخت بادام کوهی.

جزاه- Jezzah- (؟) اذیت و آزار.

جزووز- Jez-o-vez- (اسم صوت مأخوذ از صدای سرخ کردن چیزی در روغن) عجز و لابه.

جک- Jok- جست و پرش.

جلت- Jolat- (آرامی جلتا= پوست) ؟ سبدهای مخصوص که از برگ های نخل به شکل کیسه بافند ودر آن خرما کنند.

جلد- Jald- (مأخوذ از عربی) چابک. تند. سریع.

جلمبر- Jolombor- (؟) آدم لات، بیعار، بی قید.

جم- Jam- (مخفف جام) مقدار آبی را گویند که یک گاو مرتباً از چاه بکشد.

جناغ شکستن- Jenag- جناغ استخوان سینه پرندگان است که به شکل «7» می باشد. معمولاً بین دو نفر با شکستن آن شرط بندی می کنند بدین قسم که اگر یکی از آن ها چیزی از دست دیگری بگیرد باید فوراً بگوید «یادم هست» و اگر این جمله را نگفت و فراموش کرد شرط را باخته است.

جنجال- Janjal- (؟) شلوغ. هیاهو.

جنگه- Jonga (جنگ= شتری که هنوز آن را به زیر بار نکشیده باشند، طع + ه تخصیص) گاو نر جوان که تازه آن را به کارهای زراعی گماشته اند.

جوشیده- Jucida- جوشانده ای که از داروهای گیاهی تهیه کنند.

جوغن- Jwqan- (تحریف شده جای زن) هاون سنگی بزرگ.

جوک- Juk- (؟) در دهانه دلو معمولاً دو قطعه چوب به شکل صلیب قرار می دهند و طناب چاه را به آن می بندند، به هر یک از گوشه های چوب مزبور جوک گویند. جوب آمدن= پاره شدن گوشه دلو.

 جو گندمی- Jw-Gandomi- موی سر شخصی که به علت پیری نیمی سفید و نیمی سیاه است.

جیکیدن- Jikidan- جهیدن.

جیم شدن- Jim- (؟) آهسته از مجلس بیرون رفتن.

حرف چ- C

چارباد- car-bad- (چار= چهار+ باد) در ترکیب «چارباد کسی گرفتن»= درد زایمان عارض کسی شدن.

چاروا- car-va- (چار= چهار+ وا= پا) الاغ.

چا کندن- cakondan- (چاک= شکاف + اندن= پسوند مصدری) تفنگ انداختن. ترکاندن. فروختن چیزی به کسی با نیرنگ و تزویر.

چاکیدن- cakidan- زائیدن با بیانی تحقیرآمیز.

چبش- cabec- (؟) گوسفند نر.

چپندن- capondan- (؟) شخص و یا چیزی را با فشار وارد جائی کردن.

چپرپیچ- capar-pic- (چپر= چاپار+ پیچ) پیچیدن مفرش و پارچه دور سینه، برای محفوظ ماندن از سرما (به طریقی که بین چاپارها معمول بوده).

چپو- capw- (مأخذ از ترکی چپاول) چپاول و غارت.

چپیدن- capidan- (؟) با فشار به دیگران، جائی را اشغال کردن.

چتر- catr- (سانسگریت cad= پوشاندن) موی جلو سر که بر روی پیشانی ریخته و آن را هلال وار چیده باشند.

چربندن- carbondan- (چرب + اندن= پسوند مصدری) افزودن مقدار کمی، به متاع فروخته شده در موقع توزین، و یا متر کردن پارچه و غیره.

چربکی- carbaki- (به کلمه ی چربیدن مراجعه شود) مقدار شئی افزوده شده هنگام فروش متاع.

چرزیدن- cerzidan- (؟) سوختن و چسبیدن غذا به ظرف، در موقع پختن و سرخ کردن. سوختن سطحی بدن. فعل امر این مصدر (بچرزی) به عنوان نفرین به کار رود.

چرک- carg- (؟) جوانه تازه مخصوصاً در بوته های خیار و کدو و امثال آن.

چرم- corm- (؟) آب بینی.

چرمه- carma- (؟) رنگی بین قرمز و سیاه (فقط به الاغ هائی که چنین رنگی دارند اتلاق شود).

چ- ره- ca-ra- (مخفف چرخه) چرخه ریسمان تابی.

چریکو- ceriku- (چریک= چروک= چین و شکنج درهم رفته، طع + واو مالکیت) منگنه. دستگاه فشردن.

چسک- cesk- (چس= چیز+ ک تصغیر) مقدار خیلی کم.

چشم روشنی- cecm-rwcani- هدیه و ارمغانی که برای شخص از سفر آمده و یا کسی که دارای نوزادی شده می فرستند. چشم روشنی رفتن= به ملاقات و بازدید شخص فوق الذکر رفتن.

چش سفید- cec-safid- (چشم سفید) آدم بی حیا.

چشته خور- cecta-xor- (چشته= چشیده+ خور) کسی که از دیگری به نحوی متمتع شده و همیشه انتظار همان احسان را دارد. ضرب المثل (چشته خور از میراث بر بدتر است= اشخاصی که دارای این صفت اند، توقع احسان از دیگران را حق قانونی و شرعی خود
می دانند).

چقیدن- cagidan- (؟) چیزی از دست کسی ربودن.

چک- cak- (چاک؟) کفش بسیار کهنه و مندرس. تخته سنگ های صاف در
اده های کوهستانی که عبور از آن ها مشکل است. چک بر کشیدن= در موقع راه رفتن پا بر روی زمین کشیدن و گرد و خاک کردن. چکی= آدمی که چک در پای دارد و مجازاً آدم بی سروپا.

چکل- cakol- (؟) قطعاتی از ریشه بعضی درختان که پس از قطع کردن، در زمین باقی مانده است (معمولاً بیرون آورده و به مصرف سوخت می رسانند).

چکنه- cekena- (؟) چسبنده- چسبناک.

چکی- caki- (؟) فروختن جنس بدون توزین و یا کیل کردن.

چگر پگر- cagor-pagor- (؟) آدم چابک و جوان.

چل- cel- (چال) گودی زیر بغل.

چلسمه خور- celesma-xor- (چلسمه= چلاس= کسی که پیش از انداختن سفره از هر دیگ یا طبق، لقمه ای چند طعام بخورد، طع) کسی که در جیب خود آجیل و شیرینی داشته و دائماً بخورد و به اصطلاح دهان به هم زند.

چلکندن- calakondan- (؟) به چیزی فشار دادن و له کردن.

چلنگه- colonga- (مأخوذ از کلمه چنگال)؟ مقدار یک مشت از هر چیز.

چلم- calom- (؟) کثیف- آلوده.

چلمن- colman- (؟) آدم کثیف. آدم بی شعور و ابله.

چم- cam- (خم و خمیده و راه های پرپیچ و خم، طع) زمین های قابل کشت در ساحل رودخانه.

چنگ- ceng- (به فتح اول= قلاب، طع) منقار پرندگان.

چنگک- cengak- (چنگ= قلاب+ ک تصغیر) قلاب آهنی مخصوصی که بدان دلوی را که به چاه افتاده است در آورند.

چو انداختن- cw- (چو مأخوذ از ترکی جغتائی به معنی جارچی و منادی) شهرت دادن.

چول- coval- (joval به معنی بالا باشد، طع) چوب افقی فوقانی گاو چاه که طرف بالای «پوره» به آن بندند.

چول شده- cul- (چول ترکی جغتائی به معنی بیابان و جای خالی از آدم را گویند طع) خانه ی خراب شده و ویران.

چوله- cula- (چیز و بر وزن نیکو خارپشت کلان را گویند که خارهای خود را مانند تیر اندازد، طع) جوجه تیغی.

چوله شدن- cwla- (چول= خمیده، طع) از سرما و بیماری خود را جمع و گلوله کردن، بی تاب شدن.

چووه- cuva (چوبه) نورد کم قطری که در موقع نان پختن بر روی خمیر کشند و آن را بگسترانند.

چی دار- ci-dar- (مخفف چیزدار) متمول. دارا.

چیر کردن- cir- (؟) جیغ و فریاد زنان در موقع مصیبت.

چیکیله- cikila- (؟) جوجه مرغ خانگی پس از خروج از تخم.

چیکلوک- cikaluk - (چکله= آن چه از جائی بچکد، طع) کشکی که از کیسه انداختن دوغ، پس از رفتن آب آن بدست آید.

چینه- cina- (دانه مرغان و هر مرتبه از گل باشد که بر دیوار گذارند، طع) دانه مرغان و هر مرتبه و ردیف از گل باشد که بر دیوار گذارند.

چیل- cil- (مقلوب لیچ= لیج= لب) لب.

چیله- cila- (؟) هیزم نازک.

حرف خ- X

خاب- xab- (بازپس افکنده، طع) پرزهای قالی و مخمل و امثال آن.

خارک- xarak- (سانسگریت xara= سخت. خشن- تیز) خرمای نرسیده که سفت و زرد رنگ است.

خاگ- xag- (تخم مرغ، طع) تخم مرغ.

خچک- xacak- (؟) سم بز و گوسفند و گاو و آهو را گویند.

خر- xer- (؟) گلو.

خرف- xeref- (مأخوذ از عربی خرفت) کم هوش.

خرگ- xarg- (؟) حبه آتش زغال.

خروک- xaruk- (؟) جوزقه پنبه ای که هنوز نرسیده و سخت است.

خره- xarra- (خر= خار= سخت و خشن+ ه اتصاف) ؟ تفاله کنجد و بادام و غیره پس از روغن کشی.

خزوک- xazuk- (اوستا Pazdu پهلوی Pazduh پارسی خبز دو و خبز دوک) سوسک سیاه.

خشا کردن- xaca- (خشاوه به کسر اول، پاک کردن باغ و زمین و کشت و زراعت باشد از خش و خاشاک و علف های خودرو، طع) در اصطلاح زراعی لای روبی جوی آب است به کمک کشیدن شاخه درخت در مسیر آب. جمع آوری خاک کوچه جهت بهبودی کودک مریض و آن چنین بوده است که زنی چادر نماز بلندی سر می کرده به طوری که پائین آن بر روی زمین بکشد، بعد از عبور از چند کوچه، گرد و خاک چادر نماز مزبور را می تکانیدند و به کودک مریض می دادند تا خوب شود!

خشمون- xacmun- (خش= مخفف خشک+ مون= مخفف بمان «ماندن») کلمه ای است که در مقام تنفر و یا نفرین گفته شود به معنی «خشک و بی جان بمانی» است.

خل انداخته- xol - (خل= خاکستر، طع) آتش کاملاً افروخته و بدون خاکستر.

خلنگ- xalang- (هر چیز دو رنگ، طع) جوجه مرغی که پرهای رنگین دارد.

خمنه- xamena- (خمینه= باران تند و بی وقت غیر مرسوم، طع) معمولاً به باران های تند تابستانی که در محل از لحاظ زراعی بی موقع است اتلاق شود.

خمه- xomah- (خم ماند؟) بوی نامطبوعی که از ماندن شیءای در محل مرطوب استشمام شود. خمه زده= فاسد شده.

خنج- xeng- (خنجک= یک نوع خار است، فرهنگ اسدی) ناخن های بلند و تیز. خنج زدن= با ناخن کسی را خراشیدن.

خنجلکو کردن- xenjalaku- (به خنج مراجعه شود) غلغلک دادن.

خنس و پنس- xenes-o-penes- (اسم صوت) در ترکیب تو خنس و پنس افتادن= دچار اشکال و گرفتاری شدن.

خنگ- xong- (؟) نی های باریکی که به مصرف دوخت جلت خرما رسد. خنگ شده= به قالی هائی اتلاق شود که در نتیجه ی فرسودگی پرزهای آن سائیده شده و تارهای آن پیدا شده باشد.

خنگ- xeng- (غنگ به فتح اول و سکون ثانی خر و الاغ را گویند، طع) «غنگ= خر نر، فرهنگ جهانگیری» خر لجوج و سرسخت. مجازاً به افراد یک دنده و لجوج نیز اتلاق شود.

خوشباش- xocbac- خوش آمد گوئی. تملق گفتن.

خوش و بش- xoc-o-bec- (بش؟) تملق و چابلوسی.

خونی- xwni- (تحریف کلمه خاقانی) سنگ خاقانی. سنگ ازاره.

خونه ی بارون- xunaye-barun- (خانه ی باران) فصل باران.

خیارزه- xiarza- (خیار+ زه؟) خیار چمبر بزرگ.

حرف دال- D

داد- dad- (؟) این کلمه در ترکیب سن و داد همراه است و به همان معنی سن و عمر است.

داربس- dar-bas- (دار= درخت + بس= بست «بستن») طنابی که به مصرف بستن پنگ های «خوشه های» خرما در موقع شکستن، به کار رود.

دارپنگ- dar-pang- (دار= نگاهدارنده+ پنگ= خوشه خرما) دنباله خوشه خرما که به تنه ی درخت متصل می شود.

دارمه- darma- (؟) در اصطلاح زراعی مقدار آبی را گویند که معادل آب کشیدن شش گاو از چاه باشد.

دارنه- darona- (دار= تار= رشته+ نه= پسوند اتصاف) رشته های باریکی که از
برکچه های نخل تابند و به مصرف دوختن رسد.

داشتی- dacti- (مخفف نگاه داشتن) در اصطلاح دام داران به گوسفند و گاوی اتلاق شود که برای تولید مثل نگاهداری می کنند.

دبش- debc- (؟) طعم گس. مزه ای شبیه مزه سیب نارس.

دبشی- debci- (؟) کچل.

دبه- dabba- (؟) ظرف استوانه ای شکل مخصوص جای روغن. دبه کردن= ادعای غبن کردن در معامله.

دجل زدن- dajal- (؟) پرچانگی کردن. چانه زدن در معامله.

دده- dada- (مأخوذ از ترکی) کنیز سیاه.

درا آمدن- dara- (مخفف دراز) کش آمدن و دراز شدن درا کشیدن= کشیدن چیزی به سوئی.

در انداز کردن- dar-andaz- شروع به بیان مطلبی کردن.

در نرو- dar-narw- کوچه بن بست.

دروش- derwc- (درفش) درفش و آن افزار نوک تیزی است که کفش دوزان به کار برند.

دروشیدن- derwcidan- (دروش= درفش= پرچم + یدن= پسوند مصدری) لرزیدن.

دس- dos- (گل سخت، گل پخته، طع) حلقه های بیضی شکلی که از سفال سازند و در داخل قنوات، برای جلوگیری از ریزش خاک به کار برند.

دس پاچه شدن- das-paca- (دس= دست + پاچه) هول شدن، به عجله و شتاب افتادن.

دس پلکو کردن- das-palaku- (دس= دست+ پلکو «پلکاندن= مالیدن») با دست چیزی را زیر و رو کردن و مورد دقت قرار دادن، در جستجوی چیزی برآمدن.

دس نخورده- das-naxorda- (دس= دست+ نخورده) سالم. بی عیب.

دس و دل باز- das-o-del-baz- (دس= دست) بخشنده. سخی.

دس خط داشتن- das- (دس= دست) سواد خواندن و نوشتن داشتن.

دسه- dassa- (مخفف دسته) دسته بیل و کلنگ و غیره دسته و مسه Mossa(؟) قرار دادن به چیزی= شاخ و برگ دادن به موضوعی. قضیه را با آب و تاب تعریف کردن.

دشبل- docbol- (دشپل و دشپیل گرهی است میان گوشت و پوست آمی و حیوانات، و به عربی آن را غده خوانند، طع) غده هائی که در بدن در زیر پوست پیدا شود.

دشت کردن- dact- (؟) اولین معالمه کسبه در اول روز یا اول شب.

دشکی- dacki- (دشک= دژ؟) چشمی که پلکش کلفت باشد.

دغز- daqaz- (؟) شکاف. چاک.

دک کردن- dak- (دک= صحرای بی سبزه و علف و خالی، طع) کسی را به بهانه ای از مجلس بیرون کردن و مجلس را عاری از اغیار کردن.

دکاره- dokara- (مخفف در کار است) در اصطلاح مثلاً (فلانی دکاره می رود= مشغول رفتن است).

دوکاره- do-kara- کسی که سنش بین جوانی و پیری است.

دکو شدن- do-kw- (؟) دولا شدن. خم شدن.

دل دل کردن- del-del- مردد بودن.

دل زده شدن- del-zada- سیر شدن از چیزی. متنفر شدن.

دل دوک- del-dwvak- (دل + دوک= دونده) آدم مردد.

دل واپس- del-vapas- نگران. مضطرب.

دل و دماغ نداشتن- حوصله ی انجام کاری نداشتن. تنگدل بودن.

دماغ داشتن- damaq- تکبر داشتن. متفرعن بودن.

دماغو- damaqu- آدم متکبر.

دمباز- dombaz- (؟) خرمای سرزده، خرمائی که نیمش خرما و نیم دیگرش هنوز نرسیده و خارک است.

دمرو خوابیدن- damaru- (؟) پشت به هوا خوابیدن.

دمکب- damakop- (دم= دهن + اَ مخفف الف واسطه + کپ= واژگون) واژگون.

دم دهنه- dam-dahana- ابتدا. اول.

دم گوی- dome- gwvi- (دم+ گو= گاو+ ی نسبت) چماقی که شبیه دم گاو است و معمولاً از چوب ارژن تهیه کنند.

دمه- damah- (؟) هوای مخصوص بعضی چاه ها که تولید خفگی کند. هوائی که بخار آب بسیار زیاد داشته و تنفس را مشکل سازد.

دندون کروچه- dandun- koruca- (دندون= دندان+ کروچه «کروچیدن= کراچیدن» بانک و فریاد مرغ خانگی در وقت بیضه نهادن، طع) سائیدن دندان به هم، به طوری که تولید صدا کند. (در موقع خواب و یا غضب)

دنگ- درآوردن- dang- (؟) ادا و تقلید کسی درآوردن.

دنه- dana- (مخفف دهنه= دهانه) در اصطلاح زراعی، محلی گویند که آب از جوی وارد کرت شود.

دود دل درآوردن- dude-del- تلافی کردن.

دوروک- duruk- (دوره= مرطبان کوچک، طع. معرب آن دورق و در ترکی دورک) ظرفی است به شکل مخروط ناقص که از برگچه های نخل بافند و با خود آن را به بالای درخت برند و خرمای چیده در آن ریزند.

دول- دادن- doval- (؟) تعلل در انجام کار کسی کردن. بیهوده کسی را معطل کردن.

دولخ- dulax- (دو مخفف دود + لخ= لاخ، پسوند مکان) گرد و خاک زیاد. این کلمه دولق نیز گفته شود.

دهک- dohk- (؟) چوب بلندی است در گاو آهن که خیش را به آن بندند.

دهه- daha- (داسه= خس های سرتیزی که بر سر دانه های گندم و جوی که در خوشه است باشد، طع) تیغ خوشه گندم و جو.

دیز- diz- (؟) حالت شخصی که حیران و متعجب ایستاده و حرکت نمی کند. این کلمه در ترکیباتی نظیر «فلانی دیزش برد» استعمال می شود.

دیزه- diza- (؛) صفتی است برای خری که ناگهان از جای حرکت نکرده و می ایستد «خر دیزه».

حرف راء- R

رخ زده- rex- (؟) چهارپایانی که در نتیجه خوردن علف، اسهال گرفته اند.

رچ- rec- سوسمار کوچک.

رچ بسته- rec-basta- (پهلویReg= مرتب و انتظام گرفته شده) صف بسته. ردیف گرفته.

رچنه- recena- (رچ= سوسمار کوچک+ ینه= پسوند نسبت) آدم کوچک در مقام تحقیر.

رخت- raxt- (؟) لباس.

ردک گرفتن- raddak- (مأخوذ از عربی رد) ایراد گرفتن. عیب جویی کردن.

رشت- ract- (خاک و گرد و غبار تیره و لجن و خاکروبه، طع) زباله. خاکروبه.

رشکو- recku- (رشک= راست ایستاده، طع + واو ملکیت) جوجه تیغی.

رشمز- recmez- (رشمیز= موریانه، طع) موریانه.

رطب- rottab- (مأخوذ از عربی) خرمای زرد رنگی که هسته آن را بیرون آورده باشند.

رم- rom- (؟) موی زهار.

رم تکنده- rom-takonda- (رم= موی زهار + تکنده= تکانیده) آدم حیله گر و پشت هم انداز.

رنگ- rong- (؟) گندم و جو خالص بدون کاه.

رنگو- rang-w- (رنگ+ او= آب) رنگ و داغ آبی که در دیواره جوی و یا حوض پس از پائین رفتن سطح آب باقی می ماند. رنگو نکردن= کم نشدن.

رنگه ای زدن- ranga-i- (رنک + ی وحدت) حقه ای به کار بردن. نقشه موذیانه و دقیقی کشیدن.

رنگینک- ranginak- (رنگین+ ک تصغیر) یک نوع شیرینی که از خرما سازند بدین ترتیب که خرمای هسته درآورده را در ظرفی چیده بعد آرد و روغن سرخ کرده بر روی آن ریزند، سپس شکر سائیده بر روی آن پاشند.

رو- rw- (تحریف شده راه) به معنی مقام و آهنگ. مکرر. رو رفتن= بکار افتادن.

رواتربک- ravatorbak- (روا= روان؟ + ترب+ ک تصغیر) گیاهی است طبی که آن را تاجریزی نیز گویند و به عنوان مسهل و ملین به کار رود.

رود- rud- (؟) فرزند. این کلمه در ترکیباتی نظیر (رودم= فرزندم من و در مقام دعا، الهی رود رود نکنم= الهی مرگ ترا نبینم، و یا در ضرب المثلی رود کی اسیر کی، مال کی نصیب کی= یعنی کسی نمی داند فرزندش «دخترش» اسیر چه کسی شود و یا مالش نصیب چه شخصی گردد.) استعمال شود.

رودل داشتن- ru-del- امتلاء معده داشتن.

روده درازی- ruda-derazi- پرحرفی.

رو رفتن- ru- در اصطلاح زراعی «رو رفتن آب»= هدر رفتن آب. در اصطلاح سوارکاری «رو رفتن اسب»= با سر زمین خوردن اسب در حرکت.

روگشا- ru-goca- هدیه ای که از طرف داماد پس از مراسم عقد، در اولین ملاقات به عروس داده می شود.

روند- rovand- (روش «رفتن») روش و رفتار، در اصلاح فلانی روند کار نمی داند= سررشته و روش آن کار را نمی داند.

روگیر بودن- rw-gir (رو «روان» + گیر اسم فاعل (گرفتن)) عملی بودن قضیه ای.

رووار- ru-var- (رو+ وار= پسوند لیاقت) رویه کفشی که در محل به نام (ملکی= گیوه) خوانند و از ریسمان بافند. رووار ورچیدن= رووار بافتن.

ریختن- rixtan- (در معنی متعددی آن) مخفف آبروی کسی ریختن.

ری سک- raysak- (مخفف رئیسک) پرنده مشهور به دم جنبانک.

ریگ تو جوکسی شدن- rige-tu-jw- مانع و مزاحم کسی شدن. سرخر کسی شدن.

ریگش بینداز- rigec-biandaz- خاتمه یافته تلقی کن (این اصطلاح از این جا سرچشمه گرفته که معمولاً در موقع آب کشیدن با گاو، پس از کشیدن هر دلو، سنگ
ریزه ای را در گودالی می اندازند تا شماره دلوهای کشیده شده تعیین شود و این عمل را «ریگ انداختن» گویند).

حرف زاء- Z

زر- zor- (؟) در ترکیب «سرم زر می خورد»= سرم گیج است. دوار.

زرک و پولک زدن به- zarak-o-pulak- (زرک: پودر طلائی رنگ و پولک صفحات مدور بسیار کوچک بوده که در آرایش بکار می رفته است) تزئین و آرایش کردن چیزی. آب و تاب دادن به موضوعی.

زمسونه- zemessuna- (زمستانه) هویج.

زکه- zokka- (؟) لجوج.

زمه- zama- (مقلوب و تحریف شده مژه) ؟ مژه چشم.

زنش- zanec- (اسم مصدر زدن) تندی (صفت برای آدم فعال و سرکه بسیار ترش).

زنک زنک- zenek-zenek- (اسم صوت) وجع اعضاء بدن.

زره- za-ra- (مخفف زهره) جرأت.

زوزو- zuzu- (پهلوی zhuzak) خارپشت.

زهری- zahri- مجازاً به آدم لاغر و زردگون گفته شود.

زهک- zahak- (زه «زائیدن» + ک= ه تخصیص) آغوز. شیری که تا چند روز پس از زائیدن حیوانات به شکل ماست می بندد. ماک.

زیر پای کسی نشستن- zire-paye- کسی را فریب دادن. اغفال کردن.

زیر جلکی- zir-jolaki- (زیر+ جل= پالان + ک تصغیر + ی مصدری) پنهانی.
بی سروصدا.

حرف س- S

سال شدن- sal- در اصطلاح زراعی خوب شدن محصول شتوی در نتیجه بارندگی لازم.

سارخ- sarox- (؟) دستمال بزرگ. بقچه.

سپ- sop- یک نوع سینی مدور بزرگ که از نی بافند.

سپس- sapec- (؟) برگ های کوچک اطراف پاجوش های درخت خرما.

سد- sed- (؟) نردبام.

سدوم- sodum- (مأخوذ از سدم Sodom عربی= ریزان) در ترکیب سدوم عرق بودن= شروع به عرق کردن بیماری که مبتلا به تب است.

سرون- sarwn- (سر+ آون= آوند= ظرف) در اصطلاح زراعی به زمینی که به محل استفاده آب نزدیک تر است اتلاق شود.

سر کسی از راه به در بردن- sar- کسی را گمراه کردن.

سراغ- soraq- (؟) تجسس. جستجو.

سردرگم- sar-dar-gom- حیران. سرگردان.

سردل داشتن- sare-del- امتلاء معده داشتن.

سرپله- sar-pella- اطاقکی که بالای پله در پشت بام سازند.

سرقدم رفتن- sare-qadam- حالت اسهالی داشتن. اجابت کردن مزاج.

سرکن- sar-kan- (سر+ کن «کندن») در اصطلاح زراعی شخم زدن زمین برای زراع سال آینده.

سرگاه- sargah- (سر+ گاه= پسوند مکان) اولین چاه سرچشمه قنات.

سرگشت- sargect- (سر+ گشت) آخرین رده فوقانی دیوار گلی و چینه ای.

سرلا- sare-la- (سر+ لا=؟) سرازیر کردن مایع از مانع یا مظروف خود.

سرماریزک- sarma-rizak- برفی که دانه های آن بسیار ریز است.

سرمر- sar-o-mar- (سر= مخفف سرخ+ مر= کلمه مرادف) چاق و چله.

سرنو- sare-nw- دوباره. مجدداً.

سک- sok- (اوستا suka= سوزن) آلت نوک تیزی شبیه درفش که برای راندن چارپایان بکار رود.

سک- sok- (پهلوی suk و sok= طرف و جهت) گوشه.

سک و پک کردن- sok-o-pok- (سک= طرف، گوشه پک مرادف) در تجسس امری برآمدن.

سکرک- sakrak- (سکره sokra کاسه ای که از گل ساخته شده باشد، طع) کوزه گلی دهان گشاد و بزرگ.

سکمت- sokmat- (؟) آدم بدخلق. عبوس.

سکندری خوردن- sakandari- به زمین خوردن اسب در حین حرکت و تاخت و تاز.

سل- sol- (؟) زمین هائی که از خاک رس قرمز تشکیل شده و در اصطلاح علمی به (مارن marne) مشهور است.

سم سم باران- samsam- (اسم صوت) نم نم باران.

سنت کردن- sonnat- (مأخوذ از عربی) ختنه کردن اطفال.

سنده- sonda- (فضله و غایط گنده آدمی، طع) فضله گنده آدمی.

سنده سلوم- sonda-salum- (؟) گل مژه و آن دانه هائی است که در گوشه چشم و یا پلک پیدا شود.

سو- su- (روشنائی، طع) در ترکیب «سو چشم»= بینائی چشم و «چشمم سو نمی دهد»= چشمم نمی بیند.

سوائی و جدائی نداشتن- savai-o-jedai- اختلاف نداشتن. یگانه بودن.

سود- swd- (؟) سبو. ظرف سفالین دسته دار که در آن آب کنند.

سول- sul- (؟) در جمله «سولم نمی رسد» هیچ گونه اطلاعی ندارم. اطلاع.

سو رفتن- sw- (مخفف سای «سائیده شدن») سائیده شدن.

سوس- sovos- (تحریف شده سبوس) سبوس.

سهار- sahar- (؟) بوی چربی نامطبوعی که از ظروف چرب خوب شسته نشده استشمام می شود.

سیل- sayl- (مأخوذ از عربی سیر= تماشا کردن) تماشا کردن.

سیلانی- saylani- (مأخوذ از کلمه سیل= سیر)؟ اشخاصی که برای تماشای مراسمی به محلی می روند.

سلیم- silom- (؟) نخی که از چرم برای دوختن باشد.

سم- sam- سرمای شدیدی که باعث آفت رساندن به زراعت و درختان شود.

سیمیت- simit- (؟) بوئی شبیه بوی ماهی.

سیوه- siva- (؟) کمین.

حرف ش- C

شات- cat- (مأخوذ از عربی شت= پراکنده) پارچه ای که محکم بافته نشده و تاروپود آن از هم فاصله داشته باشد مثل کرباس.

شاخ بند- cax-band- (شاخ= شاخه+ بند) بندی که برای بستن خوشه های شکسته خرما به کار رود.

شافوتک- cafutak- (شا= شاه= بزرک+ فوت+ ک= پسوند آلت) سوت.

شال بند- cal-band- (شال= پارچه ای که در سابق دور کمر می بسته اند+ بند «بستن») تهیگاه. محل بستن شال.

شپ- cap- (جهنده و خیزکننده، طع) شلنگ. قدم بزرگ.

شپکی- capaki- (مأخوذ از کلمه شپ) زن لا ابالی و بی قید.

شپلاغ- capalaq- (مأخوذ از ترکی شپلاق) سیلی زدن بر گوش.

شر- cer- (؟) پاره و مندرس.

شرا- cara- (مأخوذ از عربی) بیماری مخملک. این کلمه در مقام تنفر و نفرین گفته شود.

شرتی- certi- (؟) آدم لاابالی و نامنظم.

شرتیگری- certigari- (؟) لاابالیگری.

شرنده- cerenda- (؟) پاره و مندرس.

شغاله- coqala- (شغال+ ه تخصیص) فک. آرواره.

شفت دادن به ceft…- (شفت به فتح اول= فربه و شحم و لحمی و گنده، طع) موضوعی را بزرگ جلوه دادن. آب و تاب دادن به ... .

شفره- cefra- (مأخوذ از عربی) کارد مخصوص کفش دوزان که با آن چرم را برند.

شکفت- cekaft- (شکافتن) غار.

شکمو- cekamu- (شکم+ و= صاحب) شکم پرست.

شکوفه- cekufa- (شکوفتن= شکفتن) قی. غثیان.

شل- cal- (شلک به کسر اول و سکون ثانی و کاف گل تیره سیاه چسبنده را گویند که چون پای در آن بند شود به دشواری برآید؟ طع) گل و لای چسبنده.

شلپو- calpw- (شل+ پو+ پای) گل و لای زیاد که پا در آن فرو رود.

شلال- calal- (؟) بخیه درشت در خیاطی.

شلک زدن- calak- (به کلمه شل مراجعه شود) دویدن در گل و لای به طوری که ذرات گل به اطراف پراکنده شود.

شلنه- celena- (شل+ نه= ینه= پسوند نسبت) چشمی که دائماً آب از آن می ریزد.

شلیته- calita- (شلته= جای مردار و ناپاک را گویند یعنی موضعی که در آن سرگین و پلیدی و خاکروبه و امثال آن ریزند، طع) زن بی قید و لاابالی- بی حیا.

شمه رفتن- cama- (؟) به آشیانه رفتن مرغان خانگی در هنگام شب.

شنگل- cengel- (شنگ= شنگل= شنگوله به فتح اول و ضم ثالث شوخ، ظریف دزد. عیار، طع) آدم کوچک اندام و زرنگ.

شوپا- cw-pa- (شو= شب + پا «پائیدن» حفظ کننده)  نگهبان شبانه.

شوخوس- cw-xws- (شو= شب+ خوس= خسب «خسبیدن») نگهبانی که شب ها برای حراست مغازه ها پشت دکان می خوابد.

شورواشور- cur-o-va-cur- (شور= شوی «شستن» + وا= باز+ شوی) به لباس یدکی اتلاق شود که چون یکی برای شستن بیرون آورند دیگری بپوشند.

شوریده- curida- (شوریدن= به هیجان آمدن، پریشان شدن، طع) عاشق. پریشان.

شیخ دکان- cayx- (شیخ مأخوذ از عربی= کهن سال و پیر) متاعی که مدت مدیدی در دکان بماند و به هیچ وجه فروش نرود. کالای بی مشتری.

شی کردن- ci- (شی مخفف شیب)؟ در اصطلاح زراعی جلو جریان آب را باز کردن. آب را روان کردن.

شیرمست- cir-mast- معمولاً به بره هائی اتلاق می شود که در نتیجه شیر خوردن بسیار، چاق و فربه شده باشند.

شینه- cina- (؟) الاغی که به رنگ قهوه ای مایل به خاکستری است.

حرف ص- S

صبا- saba- (مأخوذ از صباح عربی= فردا) فردا.

صافی- safi- (مأخوذ از عربی) ترش پالا.

صاف و صادق- saf-o-sadeq- (مأخوذ از عربی) آدم ساده و کمی احمق.

حرف ط- T

طمی- Tamay- (مخفف طمعی) آدم طمع کار.

طوم- Tum- (تحریف شده طعم)- مزه. طعم.

حرف ع- a

عرش- arec- (مأخوذ از عربی عریش= سایبانی که از نی ساخته باشند) نوارهای پهنی که از برگچه های خرما بافند. (این نوارها را بعداً دوخته به صورت زنبیل و یا سله و جلت در آورند).

علفی شدن- alafi- در اصطلاح دام داران مسموم شدن گاو و گوسفند در نتیجه ی خوردن علف سمی.

علفه کار بودن- alafa- (علفه= علوفه) متناسب و شایسته کاری بودن.

حرف غ- Q

غبر- qabr- (مأخوذ از عربی) دمه و بخار آب زیاد هوا در فصل تابستان که ناراحت کننده است. بخار آب گرم.

غر- qor- (برآمدگی در اعضا، طع) بیماری فتق بیضه. زنگوله کروی شکلی که به گردن گوسفندان بندند.

غمبره- qambora- (خمبره= خمره کوچک، طع) آدم شکم بزرگ و چاق و
کوتاه قد.

غم غم کردن- qom qom- (اسم صوت) لندیدن.

غوره فشردن- qura- کنایه از گریه کردن و اشک ریختن.

 

حرف ف- F

فاق- faq- (مأخوذ از عربی) شکاف.

فت کسی گرفتن- fet- (؟) تمایل آنی پیدا کردن مثلاً فلانی فتش گرفت.

فرز- ferz- (؟) چابک. زرنگ.

فروش- foruc- (محتملاً مخفف اسم مصدر فروهش «فروهشتن»= آویزان کردن، فرهنگ نفیسی) لبه دلو چاه.

فسیله- fasila- (مأخوذ ار عربی و در اصل به معنی بچه درخت خرماست که از پهلوی مادر درآورند و در جای دیگر نشانند) نخل. درخت خرما.

فکسنی- fakassani- (؟) شکسته. اوراق.

فلزی- felazi- (فلز= فلس= پولک هائی که بدن ماهی را پوشانده)؟ نان بدون خمیر ترش.

فلنگ بستن- feleng- (؟) دست و پا را جمع کردن و آماده فرار شدن.

فوکو- fukw- (فوک= فوت «اسم صوت»= بادی که از دهان با فشار خارج کنند+
او= آب) آبی که گیوه دوزان در دهان کرده و در موقع دوختن گیوه با فشار، آن را بر روی گیوه پاشند. از گیوه دوزی فقط فوکوش یاد گرفته= فقط چیزهای سطحی و آسان آن را یاد گرفته است.

فیزل- fizol- بثور کوچک سطحی بدن. دانه های چرکی روی پوست.

فیس و افاده داشتن- fis-o-efada- (فیس اسم صوت)= باد= تکبر+ افاده (مأخوذ از عربی)= کسی که اظهار فضل و فایده رساندن کند. تکبر و خودنمائی کردن.

فیک فیککو- fikfikaku- (اسم صوت) سوت کوچکی که بچه ها با آن بازی کنند.

حرق ق- Q

قاتمه- qatma- (مأخوذ از ترکی) ریسمانی که از مو تابیده شده.

قدبند- qad-band- (قد= کمر+ بند) کمربند.

قر دادن- qer- (؟) حرکاتی که در موقع رقص با عشوه گری به کمر و سرین دهند.

قرسمک- geresmak- (قرسنه= چرک و ریمی را گویند که بر روی جراحت و زخم بسته و سخت شده، طع) چربی و چرکی مفرط که دور لبه کلاه و یا یقه لباس بعضی افراد است. چرک مفرط پشت دست.

قروفر- qer-o-fer- (قر= رجوع شود به کلمه قر دادن+ فر= کلمه ردیف) صفتی است برای پسران و دختران به حدل بلوغ رسیده که دائماً در صدد آرایش خود هستند. آرایش مفرط.

قشغره راه انداختن- qecqara- (مأخوذ از عربی قشغریره= اضطراب، لرزه، المنجد) شلوغ و فریاد راه انداختن.

قلپ- qolop- (اسم صوت) یک جرعه.

قلپیدن- qolopidan- (قلپ= اسم صوت+ ایدن= پسوند مصدری) فرو رفتن و گود افتادن اجسام فلزی در نتیجه ی ضربه. معمولا این کلمه را به صورت تو قلپیدن tu= «به طرف داخل قلپیدن» به کار رود.

قم- qem- قیف.

قمبل- qombol- (مأخوذ از عربی قنبل= مرد درشت) کفل- سرین.

قوله- qula- این کلمه مرادف «قرض» بوده و گفته می شود قرض و قوله.

قی- qay- (مأخوذ از عربی قیح= چرک و ریم) چرک چشم.

قی کردن- qay- (به کلمه ی قی مراجعه شود) غثیان کردن- استفراغ کردن.

قیه زدن- qiyah- (اسم صوت) فریاد زدن.

حرف کاف- K

کچ- kac- (کاچ= تارک سر و فرق سر، طع) پنیر نخل که در میان سر درخت خرما واقع است.

کچ- koc- (کژ= بیخ درخت)؟ منحصراً در ترکیب کچ زهر= بسیار تلخ.

کاچ- kac- (کسی که یک چیز را دو بیند، طع) احول.

کاچی- kaci- (حلوای روانی که از دواها و تخم های گرم پزند. طع) یک نوع حلوا.

کارد آمدن- kard- گوسفند و یا گاوی که به علت بیماری در حال احتضار است و برای پوست و یا گوشتشان ذبح کنند. آماده ذبح.

کاره- kara- (مخفف کواره= سفال) سفال.

کاکا- kaka- (برادر کلان را گویند، طع) برادر بطور اعم.

کپر- kapar- (gabar= خیمه که بر یک ستون برپا کنند، طع) سایبانی که با شاخ و برگ درختان در صحراها و باغ ها سازند.

کپ فراغو- kap-faraqu- (کپ= دهان + فراغ= فراخ + واو ملکیت) خمیازه.
دهن دره.

کپ- kop- (؟) واژگون.

کپه- kapa- (کپ= دهان + ه آلت) ظرفی شبیه کاسه که از برگچه خرما بافند.

کت- kot- (پهلوی katak= خانه) لانه حیوانات. خانه محقر. محل اتصال میوه خیار و هندوانه به بوته آن.

کتری- katray- (سانسگریت katara= ترسو. گیج. مضطرب. در فارسی کاتوره= سرگشتگی. حیرانی، طع+ ی مصدری) کلامی از روی بی فکری. نسنجیده.

کخ- kox- (؟) قوز. کوژ.

کخی- koxi- قوزی.

کرچندن- korcondan- (کرچ، اسم صوت + اندن، پسوند مصدری) جویدن چیزی باصدا.

کرا- kara- (گرا= گراز= کراز= بیلی را گویند که بر طرف آن دو حلقه باشد و ریسمانی بر حلقه های آن بسته و زمین را می کنند و هموار می کنند، طع) بیل مستطیل نمیه محدبی است که بر دو طرف آن دو زنجیر بسته، یک نفر دسته بیل و دیگری دو سر زنجیر را گرفته به کمک آن زمین را مسطح می کنند و یا مرز و جوئی می کشند.

کراک کندن- karak- (؟) آروغ زدن.

کرندن- karondan- (؟) تراشیدن. سخت خارندن بدن.

کرامند- karamand- (مأخوذ از عربی کرام= مردان بزرگ و جوانمرد + مند= پسوند اتصاف) شایسته. با ارزش.

کرامندی- karamandi- (به کلمه ی کرامند مراجعه شود) قابل ارزش. با ارزش.

کرس- keres- (کریج= کریجه= کیز= خانه کوچکی را گویند که از نی و علف سازند مانند خانه ای که دهقانان در کنار زراعت و فالیز می سازند، طع) در سابق برای پوشاندن سقف اطاق ابتدا چوب های بلندی به فاصله ی یک متر روی دیوار می انداختند و بعد چوب هائی به طور افقی بر روی چوب های فوق الذکر می انداختند. فاصله هر دو چوب بلند را یک کرس گویند.

کرسی کن- korsi-kan- پاجوش های نخل که پس از نشا بیرون آورده و در جای اصلی می کارند.

کرشک- karach- (؟) طبقاتی از زمین که خاک آن، از مخلوط ریگ و ماسه تشکیل شده است.

کرک- korok- (کرک kork ماکیان را گویند که از بیضه کردن باز آمده و مست شده باشد، طع) دوره ای که مرغ خانگی تخم نمی گذارد و مست و آماده خوابیدن بر روی تخم است.

کرکردن- kor- (مخفف کره= بچه حیوان) تخم گذاری ملخ در زمین.

کرکو- karku- (کرک kork میوه نارس و کال، فرهنگ نفیسی) یک نوع خیار که از کاشتن تخم خربزه به عمل آمده و وقتی به قدر خیار معمولی شد چیده و مصرف کنند.

کرنج کرنجی- kerenj-kerenji- (کرنج= سیاه دانه، طع) موی پرچین و شکن بسیار ریز شبیه موی سیاه پوستان.

کرنجال- kerenjal- (کلنجار= خرچنگ، طع) خرچنگ.

کروشه- koruca- (کراشیده «کراشیدن»= تباه، طع)؟ خوشه های گندم و جوی که در نتیجه نارسی، در موقع خرمن کوفتن، دانه های آن ها از غلاف خارج نشود.

کره- kara- (؟) یک نوع سوسک بال دار سیاه رنگ که آفت خوشه های خرماست. «دنباله خوشه را در بهار می جود و خوشه را خشک می کند».

ک ره- ka…ra-  «کهره= بزغاله شیرمست، طع» بزغاله.

کرنگ- korong- (کرنگ= سیاه دانه، خرمای ابوجهل، طع) خرمای سیاه خشک فاسد شده.

کس و کار- kas-o-kar- قوم و خویش.

کفتر- kaftar- (پهلوی kabotar= کبوتر) کبوتر.

کفمال کردن- kaf-mal- (کف+ مال «مالیدن») چیزی را با کف دست نرم کردن.

کل- kol- (خمیده و کج) کند، مثلا کارد کل= کارد کند.

کلاک- kalak- (به کسر اول چوب دراز سرکجی باشد که گل و میوه ای که دست به آن نرسد بچیند، طع) چوب بلندی که یک سرش به شکل عدد هشت بوده و با آن میوه های دور از دسترس از درخت بچینند.

کلپک- kalpok- (کل= مخفف کله+ پک= «برجستن و فروجستن» طع)؟ سوسمار. چلپاسه.

کِل زدن- kel- (اسم صوت) صدای هلهله ای که زنان در موقع سرور و عروسی
سر دهند.

کَلفه- kalafa- (کلاف- ه تخصیص) پوسته چوبی مدور کوچکی که به هر دانه خرما چسبیده و محل اتصال خرما به خوشه است.

کلک- kalak- (منقل و آتشدان گلی، طع) آتشدانی که از گل پخته ساخته باشند.

کلک زدن- kalak- (کلک= چوب و نی و علفی که بر هم نهند و مشکی چند را پر باد کرده بر آن نصب کنند و بر آن نشسته از آب های عمیق می گذرند، طع) حلقه ای سوار کردن. نیرنگی به کار بردن.

کل کلاتی- kolkolati- (تحریف کاکلی) پرنده کاکلی.

کسن- kosan- (؟) چوب افقی در گاو چاه، که «پوره» بر روی آن تکیه دارد.

کلکه- kalaka- (کل= حیوان نر + ک تصغیر + ه نسبت) پسره (در مقام تحقیر و یا خطاب).

کلم- kolom- (کلنبه= گلوله سنگ، طع) کلوخ.

کلنته- kalanta- (کلند= چیز ناتراشیده، طع + ه تخصیص) این کلمه به عنوان صفت همراه کلمات چاقو و کارد آورند= کند.

کلنتی- kalanti- (کلنت= کلند= چیز ناتراشیده+ ی نسبت) بنای مخروبه.

کلور- kolur- (؟) ساقه خشک بوته جو و گندم.

کلوک- koluk- (؟) کوزه های لعاب دار بزرگ که معمولاً برای نگاهداری سرکه و غیره به کار رود.

کلون- kolun- (کلند، طع) چوبی که در پشت در برای بستن آن به کار رود.

کلجوش- kalajuc- (کله= دیگدان، طع+ جوش) خوراکی است نظیر اشکنه.

کم- kam- (؟) دیواره ساحل رودخانه هنگامی که سطح آب پائین تر از ساحل است. دیواره غربال و الک.

کم- kom- (؟) شکم.

کمخته- komoxta- (کمخت= پوست دباغی شده، طع) چرک ضخیم پشت دست.

کمرکش- kamar-kac- (کمر+ کش «کشیدن») مجرای خروج آب که معمولاً در وسط دیواره حوض قرار دهند.

کنار- konar- (؟) درخت سدر.

کنت- kent- (؟) کمر.

کنتره- kanatra- (؟) تار عنکبوت.

کنر- kener- (؟) کلنگ، تیشه نوک تیز.

کنس- kenes- (؟) خسیس.

کنگ- kang- (بال یعنی سر انگشتان آدمی تا دوش، طع) بازو.

کو- kw- (کاو «کاویدن»)؟ حشره سیاه رنگی که در آرد و برنج پیدا شود و آن را فاسد کند. شپشک سیاه.

کور منجه- kur-manja- (کور+ منجه=؟) چشم هائی که دائماً از آن آب می ریزد و خوب نمی بیند.

کورک- kuruk- (کور + وک= اک= عیب) هر میوه کوچک و نارس این کلمه kurak نیز تلفظ شود.

کوره- kovera- (کبره) چرک و کثافت صخیمی که بر روی زخم بندد.

کوش- kwc- کفش.

کوک شدن- kuk- (مجازاً از کوک کردن دستگاه های فنری مثل ساعت گرفته شده که با کوک کردن آن، دستگاه به کار می افتد) عصبانی شدن.

کول- kul- (شانه، کتف، طع) دوش. شانه.

کوله- kula- (کول= شانه، طع + ه تخصیص) پشته باری که به دوش کشند. کوله کردن= بدوش کشیدن. سر کوله کردن= کودکی را روی دوش و یا شانه نشانیدن به طوری که پاهایش از دو طرف گردن آویزان باشد.

کوم کردن- kum- (کوم= کام «پارسی باستان kama= میل، خواهش، آرزو») به حالت چارپائی اتلاق شود که از موقع علوفه دادنش گذشته باشد و در نتیجه گرسنگی
بی حال شده باشد.

کهه- kaha- (؟) چانه. فک.

حرف گاف- G

گاسم- gasam- (پهلوی گاس= گاه+ م= مخفف هم؟) شاید. احتمال دارد.

گافته- gafta- (مخفف شکافته) خارکی که دو نیمه کرده و در آفتاب خشک کرده باشند. تقریباً یک نوع خرما خشک.

گاگله کردن- gagola- (؟) چهاردست و پا رفتن کودکان در سنین اولیه.

گبرک- gaborak- (؟) بچه انسان و یا حیوان که تقریباً درشت شده باشد.

گپ زدن- gap- (سخن، طع) صحبت کردن.

گت- got- (بزرگ، طع) بزرگ.

گدازی- godazi- گداز «گداختن= گدازیدن= آب کردن فلزات + ی لیاقت» ظروف مسینه ای که شکسته و خراب شده و باید آن را ذوب کرد.

گر- gor- (گاف کشیده تلفظ شود) ؟ در اصطلاح زراعی مدت صبح تا ظهر را گویند.

گرا کردن- gera- (مخفف گیرا کردن= روشن کردن= افروختن) افروختن آتش.

گربه رو- gorba-rw- مجاری باریکی که در زیر صحن حمام تعبیه کنند تا صحن گرم شود.

گربه نوروزی- gorba-nwruzi- نوزاد پروانه که به صورت کرم های پشم دار رنگین در حوالی نوروز پیدا شود.

گردک- gordak- (پهلوی گورتک= قلوه) قلوه- کلیه.

گرده- gorda- (به لغت گردک مراجعه شود) در ترکیب از گرده کسی کار کشیدن= به زور کسی را وادار به کاری کردن.

گرز- gorz- (پهلوی vazr= عمود آهنین و چماق) رگبرگ اصلی در برگ خرما.

گرزکا کردن- gorzeka- (؟) آویزان کردن. آویختن.

گرگ کسی کندن- gorok- (؟) تاب و توانائی از کسی گرفتن.

گرکی- goroki- (گورک= سنگی که گازران جامه بر آن زنند، طع + ی نسبت)؟ این کلمه در ترکیب چشم گرکی به کار می رود و آن به چشم های درشت و برآمده اتلاق شود.

گر گرفتن- gor- (گیر) پیچیدگی و اشکال در کار پدیدار شدن. بهانه جوئی کردن اطفال.

گرگر کردن- gerger- (اسم صوت از مصدر گریستن) نق نق کردن. اظهار عدم رضایت کردن.

گرگر- gorgor- (اسم صوت مأخوذه از صدای شعله آتش) متعاقباً پشت سر هم.

گرم گرفتن- gorm- (گرم= اندوه و گرفتگی دل، طع) بهانه جستن. بهانه جوئی کردن جهت اخاذی.

گریچه- gerica- (گروهه. گلوله، طع) گروه نخی که به شکل دوک پیچیده شده باشد.

گشت و گدالی- gect-o-gadai- (گشت «گشتن» + گدائی) این طرف و آن طرف رفتن و گدائی کردن.

گشنه- cocna- (پهلوی gursak= گرسنه) گرسنه.

گل بنو- gal-banu- (گل= مخفف گلو+ بن (مخفف بان)= پسوند حفاظت + واو ملکیت) بندی که زیر گلوی گاو در موقع شیار و آب کشی بندند.

گلنگ- golong- (؟) میوه نارس.

گل ملکی- gel-malaki- (گل + مل (مخفف مال «مالیدن»)+ ک تصغیر + ی مصدری) جمع آوری دانه های گندم و جو از میان خاک، پس از برداشتن خرمن.

گل خوردن- gol- غلطیدن چیزی بر روی زمین. شبیه حرکت گلوله.

گلیدن- golidan- به (گل خوردن مراجعه شود) غلطیدن.

گم خور- gam-xor- (گم= گن= گند؟ + خور «خوردن») آدم بدحساب متقلب.

گنا- gana- (کانا= احمق و بی عقل، طع) دیوانه. احمق.

گنجه- ganja- (گنج+ ه تخصیص) قفسه کوچک که در دیوار نصب شده باشد.

گنجینه- ganjina به (گنج مراجعه شود) قفسه.

گند- gond- (خایه، خصیه، طع) خایه، بیضه انسان و یا حیوان نر.

گلگل- gengel- (؟) آدم قصیر القامت. کودک چاقه و چله.

گنگو- gengu- (گنگ= هر چیز خمیده و کوژ، طع + واو تصغیر) طوق های باریکی که بر روی قوری شکسته و امثال آن زنند.

گوباز- gw-baz- (گو= گاو+ باز «بازی کننده») کولی و بیابان گرد.

گوچو- gucu- (گوچی= گود= زمین پست و مغاک، طع) گوچین و گودال
شیب داری است که در عقب چاه حفر کنند و حیوان در موقع آب کشیدن در آن بالا و پائین رود.

گوده- gwda- چاله ای که برای نشاندن درخت حفر کنند.

گوش خری- Guc-xari- پولی که شاگرد باغبان پس از فروش میوه از خریدار طبق مرسوم، از هر بار الاغ مبلغ معینی دریافت می دارد. انعام در مقابل هر بار الاغ.

گوشواره- gucvara- اطاق غرفه مانندی که مشرف به در ورودی است.

گوشی guci- (گوش + ی نسبت) آدم زود باور و دهان بین.

گیره- gira- (گیر «گرفتن» + ه پسوند آلت) سبدی به شکل نیمکره که از شاخه های درخت انار و یا بید بافند.

گیل شده- gil- (گیر= تیزی و تلخی که در مغز بادام و گردو و پسته و امثالهم بهم می رسد، طع) تیزی و تلخی مغزهای بادام و گردو در نتیجه ماندن زیاد و کهنگی.

گهگیر- gahgir- (گه= گاه + گیر «گرفتن») ایراد و بهانه جوئی از کسی به طور ناگهانی.

حرف لام – L

لاجون- la-jun- (لا- مأخوذ از عربی= بی + جون+ جان) آدم بی بنیه و لاغر و ضعیف.

لا دادن- la- (؟) از کف دادن. تلف کردن.

لاسیده- lasida- (؟) پژمرده.

لاش گذاشتن- lac- (لاش= مخفف لایش= جوف آن= میان آن) اغراق گفتن.

لاله- lala- شاخه گیاهان خزنده، مانند هندوانه. لاله کشیدن= نمو شاخه های خزنده.

لبد- leb- (مأخوذ از عربی لبده= نمد و هر پشم درهم شده و به هم چسبیده، فرهنگ نفیسی) پنبه کهنه به هم چسبیده در لحاظ های کهنه.

لبره- lebra- (مأخوذ از عربی لبر= زدن شدید + ه= پسوند آلت) سنگ صاف مدوری که کودکان بر زمین افکنده و با ضربه زدن با پا، با آن بازی کنند.

لپ- lop- (؟) گوشت گونه؟ توی دهان.

لپی- lopi- (مراجعه شود به لپ) کسی که گونه های برجسته و پرگوشت دارد.

لت خوردن- lat- (لت= چکش، طع) صدمه خوردن. تکان خوردن مایع در ظرف.

لت- let- (پاره، لخت، طع) قسمت. نیمه.

لتر گفتن- lotor- (لتره= لوترا= لوتره= زبانی باشد غیرمعمول که دو کس با هم قرار داده باشند تا چون با هم سخن کنند دیگران نفهمند. زبان زرگری، طع) سخن درشت و ناهنجار به کسی گفتن.

لته- lata- (لته= کهنه و پاره جامه، طع) پارچه کهنه.

لته- lata- (؟) فالیز هندوانه و خیار و امثالهم.

لج- loj- (لفج= لب گنده و سطبر، طع) لب درشت.

لجی- loji- (به کلمه لج مراجعه شود) آدم لب درشت.

لجباز- laj-baz- (لج مأخوذ از عربی لجاجت+ باز «بازی کردن») آدم لجوج.

لج مار- lejmar- (؟) آدم باریک اندام و لاغر.

لر- lar- (لر= لاغر، طع) منحصراً صفتی است برای گوشت. گوشت لر= گوشت لاغر.

لرد- lerd- (؟) ته نشست مایعات.

لرد- lard- (لرد= میدان اسب دوانی، طع) میدان.

لردی- lardi- (لرد= بیابان+ ی نسبت) زمین های خارج از شهر.

لس- las- (بی حس، فرهنگ عمید) آدم چلاق.

لس- los – (مأخوذ از عربی لواس و آن کسی باشد که پیش از انداختن سفره از هر دیک یا طبق، لقمه ای چند بخورد) معمولاً به افراد مخصوصاً بچه هائی گویند که هر چیز خوراکی به بینند به آن اظهار تمایل کنند.

لغز پراندن- logoz- (مأخوذ از عربی لغز= پیچیدگی و معما) سخن درشت و ناهنجار گفتن. لغز گفتن= کنایه زدن.

لفت و لیس- loft-o-lis- (لفت= رفت بضم راء «رفتن» پاک و تمیز کردن، طع + لیس «لیسیدن= زبان زدن») ته مانده ظروف غذا را پاک کردن و خوردن. لفت و لیسی در کاری داشتن= عایدی مختصری در کاری داشن.

لق- leq- (؟) آدم جلف و سبک.

لق- laq- (تخم مرغ گندیده، طع) تخم مرغ گندیده.

لق زدن- leq- «لق= لک» با زبان چیزی را پاک کردن.

لک- lok- (هر چیز گنده و ناتراشیده، طع) هر چیز گنده و ناتراشیده.

لکاته- lakata- (لکات= هر چیز ضایع و زبون+ ه تخصیص) آدم بی ارزش و
بی سروپا.

لکرپتی- lakarpati- (؟) آدم بی سروپا. آدم بی سرمایه.

لکنه- lokona- (لک= چیز گنده و ناتراشیده، طع + نه مخفف «انه» پسوند اتصاف) آدم و یا شی ناموزون و بی قواره.

لکنتی- lakanti- (مقلوب کلنتی) شکسته. مخروبه. آدم بی سروپا.

لگ- leg- (؟) منحصراً در ترکیب لگ مو= تار مو.

لگاره- legara- (؟) هر یک از انشعابات یک خوشه خرما.

لگوری- laguri- (لگور= طایفه ای از طوایف ناحیه مکران، «جغرافیای کیهان» + ی نسبت) آدم بی ارزش. بی شخصیت.

لمارکی- lamaraki- (؟) به کلمه لجمار مراجعه شود.

لم دادن- lam- (لم= آسایش، طع) تکیه به چیزی دادن و در عین حال دراز کشیدن مثال: لم دادن به بالش.

لنترک- lentarak (لن= مخفف لنگ= پا + ترک «ترکیدن») لگد حیوانات در موقع حرکت.

لنتی- lanti- (؟) آدم تنبل. لنتی نرو به سایه، ساه خودش می آیه «می آید» معروف است شخصی به نام لنتی آن قدر تنبل بوده که وقتی در نقطه ای می نشسته حتی با آمدن آفتاب و گرما از جای خود حرکت نمی کرده و منتظر برگشتن مجدد سایه می شده است.

لنج- lonj- (لنج= لب، طع) لب.

لنده- landa- (لانده «لاندن»= افشانیدن. جنبانیدن، طع) قطعات بزرگ گل و خاک که از دیوار و یا سقف اطاق و یا از بدنه ی چاه فرو ریزد.

لنگ- leng- (لنگ= پا، طع) در ترکیب لنگ روز= نیمه و وسط روز.

لنگ کردن- lang- کاری را متوقف کردن. دست از کاری کشیدن.

لنگه- lenga- (لنگ= پا + ه تخصیص) نیمی از باری که بر چهارپایان حمل کنند و معمولاً معادل دوازده من و نیم است.

لوخته- Lavaxta- (؟) قطعه ای صاف و ضخیم.

لو دادن- lw-(؟) مشت کسی را باز کردن. نشان دادن کسی که خود را مخفی کرده است.

لوده- lwda- (؟) سبدهای بزرگی که از شاخه های درخت انار برای حمل میوه بافند و دو عدد آن را بر یک الاغ حمل کنند. (لوده تقریباً به شکل هرم ناقصی است که قاعده های آن مربع مستطیل اند).

لور زدن- lovar- (؟) پنهان کردن دزدان مسافرین و اموال مسروقه را در خارج از جاده اصلی.

لویر آمدن- levir- (؟) کش آمدن گوشه لباس و یا پارچه در نتیجه شستن.

له- lah- (؟) قطعه بزرگی از گل و خاک دیوار.

له و لورده شدن- leh-o-lavarda- (له= از هم پاشیده و فاسد، طع + لورده؟) خرد و خمیر شدن.

لهه کردن- leha- (له= از هم پاشیده و فاسد، طع + ه تصغیر) سیاه و فاسد شدن شاخه درخت خرما در محل التصاق بتنه.

لیتک- laytak- (لیته= لهیده + ک تصغیر) لاشه بره های بسیار لاغر و کوچک. کودک بسیار کوچک و لاغر.

لیج- lij- لب.

لیچار- licar- (؟) سخنان مزخرف. سخنان مضحک.

حرف م- M

ماچ- mac- (؟) بوسه.

مارز دادن- marz- (؟) شماتت کسی کردن. سرکوفت به کسی دادن.

ماشرا- macara- (مأخوذ از عربی= یک نوع بیماری است) در مقام نفرین گفته شود: «الهی ماشرا بگیری».

مانه- mana- (پهلوی مان= خانه + ه تصغیر) گودال بسیار کوچکی که کودکان در گلوله بازی، گلوله را در آن می اندازند.

متکای مار- mottakaye-mar- یک نوع سوسک سیاه رنگ درشتی است که ظاهرش به شکل قطعه کره است.

متیل- metil- (مأخوذ از عربی متل= شدیداً حرکت داد) در اصطلاح زراعی بیل مخصوصی است با نوکی شبیه نیزه و برای بیرون آوردن هویج از زیرزمین به کار رود.

متنه- metena-  (؟) چرک و کثافت مفرط لباس و بدن.

متینه- metina- به کلمه متنه مراجعه شود.

مچنه- mocona- (مچاله) مقدار یک مشت، مچاله.

محل نگذاشتن- mahal- اعتنا به کسی و یا چیزی نکردن. بی اعتنائی کردن.

مخ- mox- (پهلوی موغ= درخت خرما) درخت خرما. مغز سر.

مخنه- mexena- (مخ= درخت خرما+ نه= ینه= پسوند نسبت) ساقه درخت خرما پس از قطع کردن درخت.

مخ مخ کردن-mex-mex- (اسم صوت) مسامحه و تعلل کردن.

مدنی- madani-  (؟) لیموشیرین.

مردنگی- mardangi-  (؟) لوله بلور بزرگی بوده به ارتفاع تقریباً 80 سانتی متر و به قطر 30 سانتی متر. سابقاً چراغ را در میان آن می گذاشته اند که از وزش باد مصون باشد.

مرده کلاچ- morda-kalac- (مرده+ کلاچ= ؟) کارکنان قبرستان.

مزری- mozri- (مخفف مزارعی) زارع. کشاورز.

مزوک- mazwk- (م نفی + زو= زای «زائیدن» + ک «؟») عقیم نازای.

مس- mos-  (؟) تفاله.

مسری- masri- (مأخوذ از عربی سری= رفتن) چوبی که از سوراخ چرخ آبکشی گذرانند و چرخ به دور آن محور می گردد.

مسکه- maska-  (؟) کره که یکی از لبنیات است.

مش- mac- (مأخوذ از عربی مخ= مغز استخوان)؟ مغز سر.

مشه- maca- (به کلمه مش رجوع شود+ ه تصغیر) مغز حرام.

مغث- moqas- (مأخوذ از عربی مغث= فاسد شده) آدم خسیس.

مف- mof- (هندی باستان مچ «با ضمه کشیده میم»= دور انداختن. همچنین موکته= دور انداخته) (؟) آب بینی.

مکو- moku-  (؟) دانه هائی که روی پوست بدن مخصوصاً پشت دست پیدا شود و آن را زگیل گویند.

مگ- meg- (مگ به فتح اول و سکون ثانی= درخت خرما، طع) خرمائی که در سر درخت خشک و فاسد شده باشد.

مل زدن- mal- (مأخوذ از عربی مل= سرعت کرد) تکان خوردن مایعات در ظرف خود.

ملکی- meleki- (منسوب به ملک) گیوه.

مله کردن- malla-  (؟) آب تنی کردن.

منج- manj-  (؟) وسط، میان.

مند- mand- (ماند) در اصطلاح زراعی زمین بسیار صاف و مسطح را گویند (در این قبیل زمین ها تقریباً آب راکد مانده و حرکت نمی کند).

منگ- mang-  (؟) زنگ فلزات. آدم گیج.

منگک آورده- mangak- (منگ= زنگ فلزات + ک تصغیر) لباس و یا آدم کثیف و چرکدار.

مو تو دماغ کسی شدن- mu-tu- کنایه از مزاحم کسی شدن.

موس موس کردن- mus-mus- (اسم صوت) تملق گفتن به منظور به دست آوردن چیزی.

مورجینه- murjina- (مورجه= مورچه+ ینه پسوند اتصاف) موریانه.

مهر گذاشتن- mohr- کنایه از آب آشامیدن آدمی به طرز حیوانات. یعنی لب بر جوی آب نهد و بیاشامد.

میرشکال- mireckal- (میر= امیر + اشکال= شکار) شکارچی ماهر.

میزائی- mizzai- (میزا= مخفف میرزا + ی نسبت) یک نوع خرمای باریک و کشیده.

حرف ن- N

ناتک- natak- (محتملاً مأخوذ از هندی) آدم مسخره.

ناتو- na-tw- (نا= پسوند نفی + تو= تاب) آدم ناباب.

نخری- noxri- (فرزند اولین را گویند، طع) فرزند اول. عزیز دردانه.

نخش کسی نداشتن- naxc- (تصحیف نقش) از کسی متنفر بودن.

نخوش- naxoc- (نه= پیشوند نفی + خوش) آدم جلف و لوس و سبک.

ندونم کاری- nadunam- (ندونم= ندانم) بی تجربگی- بی اطلاعی.

نروزدن- nerw-  (؟) لای روبی و تنقیه چاه کردن.

نرولاس- nar-o-las- (نر + لاس= ماده هر حیوانی، طع) معمولاً برای عبور آب از زیر جاده و یا سیلاب رو، دو تنوره یکی در یک طرف به نام «نر» و دیگری در طرف دیگر به نام «لاس» تعبیه کنند و آن ها را از زیرزمین به یکدیگر مربوط سازند، آب از تنوره اولی داخل شده و از دیگری خارج می شود. این دو تنوره را نرولاس می گویند.

نریون- nariun- (نریان) اسب نری که جهت تخمه گیری به کار رود.

نسه- nesa- (نسا= نسار= موضعی از کوه و غیر آن که در آن جا آفتاب هرگز نتابد یا کمتر رسد، طع) زمین و عمارت پشت به آفتاب. ساختمان مرطوبی.

نسف- nesf- (نسپه= هر چینه و رده و مرتبه را گویند از دیوار گلین که بر بالای هم گذارند، آنندراج) هر یک از رده های دیوار گلی. آخرین رده فوقانی را سرگشت sargect گویند.

نشری- nacri- (مأخوذ از عربی نشر+ ی مصدری) ظرفی که در نتیجه شکستگی و داشتن تراک مایع از آن به تدریج، به خارج تراوش کند.

نشمی- nacmi- (مأخوذ از عربی نشوه= مستی + ی مصدری) آدم شنگول و مکیف.

ننی- nanni- (نوان «نویدن» حرکت طفلان در وقت چیز خواندن، طع + ی مصدری) گهواره پارچه ای کودکان و آن پارچه ای مستطیل شکلی است که در طول دو ضلع اطول، لیفه ی تعبیه کرده و طنابی از آن گذرانیده اند. دو سر طناب هر طرف را در نقطه ای بسته و پس از خوابانیدن طفل در آن، ننی را به حرکت آورند تا حرکتی آونگ مانند کند.

نوزگ- nuzg- (مخفف نوزادک= نوزاده) شپش کوچک.

نوزگی- nuzgi- (منسوب به نوزگ) هر چیز کوچک و ریز.

نیس اندر جهون- nio-andarijohun- (نیست+ اندر+ جهان) نادر، کمیاب.

نیش- nic- نوک و سرقلم.

نیمسوز- nim-suz- قطعاتی از چوب که در موقع تهیه ذغال به قدر کافی سوخته نشده و تقریباً نیمی ذغال و نیمی هیزم است.

حرف واو- V

و- U- این حرف در موقع مکالمه در آخر اسم ها اضافه شود و علامت معرفه است مانند کتابو، کاغذو.

وا دادن- va- (وا= پیشوند فعلی= باز + داده) ورقه کردن گچ دیوار.

وارس- varas- (وا= پیشوند فعلی= باز+ رس «رسیدن») فرصت.

وارفتن- va- (وا+ رفتن) خجل شدن.

وارقته- va- صفتی است برای قیافه هائی که جذاب و دلپسند نیستند. بی رنگ و رو.

وازده- va- میوه و متاعی که مشتریان قبلی نپسندیده اند. متاع نامرغوب.

واسونک خواندن- va-sunak- (وا= باز + سون= مخفف ستودن + ک تصغیر) اشعاری که با آهنگی مخصوص در موقع عروسی در توصیف عروس و داماد خوانند.

واسریدن- va-saridan- (؟) حمله ناگهانی.

واکپیدن- va-kapidan- (وا= باز+ کپ= دهان + یدن= پسوند مصدری) ناراحتی مخصوص که در نتیجه فرو رفتن جسم بسیار نرمی «در موقع خوردن» در جهاز تنفسی، ایجاد می شود. حالت عکس العمل ریه در برابر ورود اجسام خارجی نرم.

واکن- va-kan- (وا= باز+ کن «کندن») قسمتی از بدنه چاه که خاک آن ریزش کرده و فراخ تر از دهانه شده باشد.

وایه- vaya- (وایه= وایا «وایستن= بایستن»، طع) حاجت. آرزو.

وباری- vabari-  (؟) چیز عاریتی.

ورآمدن- var- (ور= بر= بالا) بالا آمدن خمیر به علت تخمیر، که در نتیجه مخلوط کردن خمیر با خمیر ترش حاصل شود.

ورچیدن- var-cidan- (ور= بر= بالا+ چیدن= قرار دادن) بافتن. دانه خوردن مرغان.

ور بپری- var-be-pari- (ور= بر= بالا + ب + پری «پریدن») نفرینی است که اغلب مادران به کودکان کنند= الهی به طور ناگهانی بمیری.

ور رفتن- var- کاری را با دقت انجام دادن. چیزی را برای درک کردن و یا درست کردن زیر و رو کردن. دستمالی کردن.

ورز دادن- varz- (پهلوی ورز= عمل، کار) زیر و رو کردن خمیر برای آن که آرد کاملاً در مایع مخلوط شود.

ورگاره- vargara-  (؟) زراعتی که زودتر از موعد مقرر بکارند و در نتیجه محصول آن زودتر به دست آید.

ورگار- vargar- زود.

ور نگفت- varangoft- (ور= بر + انگفت= هنگفت= بسیار) فراوان، مجازاً بادآورده.

ورنگفتی- varangofti- (به کلمه ورنگفت مراجعه شود) اتفاقی. تصادفی.

وزک- vazak-  (؟) بزک. آرایش.

ول- vel-  (؟) یار. معشوق.

ولکی- velaki- (ول= رها + ک تصغیر+ ی نسبت) زن هر جائی. آدم ولگرد.

ولنگ و واز- veleng-o-vaz- (ولنگ مخفف ول انگار+ واز= باز) بی قید، لا ابالی. وسیع. گشاد.

ویزو- vizu- (ویز= مخفف آویز= واو تصغیر) از لوازم آبکشی با گاو است و آن دو ریسمانی است که به حلقه دور گردن گاو بسته شود.

ویلکا- vaylaka-  (؟) آویزان این کلمه «بیلکا» نیز گفته شود.

حرف ها- H

هاج و واج- haj-o-vaj- (هج= هاژ= حیرت زده و خاموش + واج= کلمه ردیف، طع) حیران و سرگردان.

هاکک- hakak- (هاک= اسم صوت + ک تصغیر) خمیازه. دهن دره.

هپل- hapal-  (؟) آدم ساده و احمق.

هرجی شدن- haraji- (مأخوذ از عربی هرج= بی تاب شدن) بی تاب شدن از تشنگی.

هکال- hekal- (هکل بضم ها و فتح کاف= سماروغ= یک نوع قارچ، طع) یک نوع قارچ سفید رنگی که در زیر زمین می روید و به آن دنبلان گویند.

همریش- hamric- (هم= پیشوند اشتراک+ ریش= مخفف ریشه؟) نسبت قرابت دو نفر که با دو خواهر ازدواج کنند.

همگل- ham-gal- (هم + گل= مخفف گلو) بستن گلوی دو گاو به هم برای شیار و غیره.

همداد- ham-dad- (هم= پیشوند اشتراک+ داد= «پهلوی» سن) هم سن.

هندر کردن- hondor- (مغلوط و عامیانه «هنر») هنر کردن. از عهده کار مشکلی برآمدن.

هواخوری- hava-xori- گردش. تفریح.

هیز- hiz- (مخنث، طع) چشم دریده. بی حیا.

هیمه- hima- (پهلوی، هیمک= چوب سوختنی) هیزم. چوب سوختنی.

حرف ی- y

یتیمک- yatimak- (یتیم+ ک تصغیر) درخت موی که از طریق شاخه خوابانیدن
پدید آید.

 

 

 

 
 

قرآن آنلاين

آمار بازديدکنندگان

mod_vvisit_counterامروز79
mod_vvisit_counterاین ماه1278
mod_vvisit_counterکل بازدیدها444540